#فکرت 2 .
گفتی " فروا " . گفتم سمعا و طاعتا . ببین! دارم فرار میکنم . از آدمها .
از نگاهکردن به چشمهایشان . از شنیدنصدایشان . از ایستادن در چندقدمی تکبهتکشان دارم میگریزم . دارم فرار میکنم . هیچجا خسته نشدم از اینهمه دوندگی و فرار و دوری . هیچجا نبوده که خستگیام مرا از پا بیندازد . مرا متوقف کند . اما یکجا، که دست به زانو زدم، یکجا که کمی صبر کردم غرق بُهت شدم .
آنجا که چشمم به باقی جملهات خورد که گفتی " الیالحسین " . من تنهام . غریبم . چطور خودم را به " حسین " برسانم ؟
از کجا زودتر میرسم ؟ من نابلد این راهم . تو، به بیهدفی مسیر من هدف بخشیدی . به بیمقصدی من مقصد دادی . این منِ تنهایِ غریب را برسان !
ایناشتباهه!
چون دردهایی رو "تنهایی" چشیدیم و تحمل کردیم ؛ و کسی نبوده تا یادمون بده یا حتی کنارمون باشه،
ما هم حاضر نیستیم کنار آدمهایی که مثل خودمون دردهای مشابهی رو تجربه کردن وایسیم، و ازشون مراقبت کنیم.
مداحمیخونه ؛
بایهخوردهپنبهراهدهنومیبندن ..
از اونور میخونه ؛
هیمیخوامبگمحسیناماصدامدرنمیاد ..
نکنه منم مُردم که اسمت توی
دهنم نمیچرخه ؟ روی زبونم نمیاد ؟
نکنه منم مُردم که دیگه صدات نمیزنم ؟
نکنه ؟ خدانکنه.
. اوهام .
چرا شجاع نیستم ؟ چرا میترسم از روبرو شدن با آدمهای قدیمی ؟
چون از مواخذه و سوالپرسیدن بدم میاد . شاید هم از اونم میترسم!
امروز کلمات روی زبونم سُر میخوردن.
نمیتونستم درست تلفظشون کنم.
یهکلمه که میگفتم چندحرفش رو نمیتونستم خوب ادا کنم. لبهام تکون میخوردن ولی خب صداها نبودن.
بعدش که منتظر برگشت خونه بودم فهمیدم نمیتونم مستقیم به خیابون نگاه کنم. از بس که فضای تاریک روی چشمام اثر داشته دیگه نور به چشمام نمیاد.
تازه امروز یکی از بچها که قشنگ خیرهشد توی صورتم گفت تو چرا انقد زیر چشمات گود افتاده ؟
من چمه دقیقا ؟
. اوهام .
- خداخیرت بده. انشاءالله هرچی که میخوای حضرتامالبنین بهت بده!
- بچها اسماتون خیلی خوبه. مثلا کسی عاشقتون بشه کللی ایده شعر میتونه داشته باشه! ولی اونی که عاشق من میشه فقط میتونه صلوات بفرسته 🧑🏻🦯💗 .
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
دیدی یه غریبههایی هستن که فقط از روی عواطف انسانی بهت محبّت میکنن و یهو هواخواهت میشن و پشتت در میآن، بدون هیچ چشمداشتی یا نظر هدفمندی؟ این آدمها یجور دیگه تو خاطرهت نقش میبندن!
•دامون•
@farsitweets