بچها دوست دارم فرار کنم. همه دارن درمورد چیزهایی صحبت میکنن که
آدم تا آدم فرق داره. و تمام اطرافیانم دارن باهاش همسو میشن. و انگار وقتی توی شلوغی خلاف جمعیت میخوام حرکت کنم یهطورایی همشون بهم تنه میزنن و پر از تنش میشم.
دلم میخواد از تموم اینجور آدما فرار کنم. با صحت و سلامت فکری درموردش تحقیق کنم و بفهمم و بنویسم. نمیخوام توی جریان فکری کسی غرق بشم. نمیدونم چجوری بگما ولی میخوام بگم که حتی اگر عزیزترین و گرامیترین ها هم باشن دوست دارگ برای مدتی ازشون فاصله بگیرم تا بتونم تمرکز کنم و درسام رو بهتر از اینی که هست پیش ببرم.
فقط میخوام بهتر بشم. همین!
میخوام فکرم انقدر تکوتنها بین حرفها گیر نیوفته. سخته ولی خب احساسم میگه میارزه :)💘
. اوهام .
بهنیتِکعبه ؛ دورتومیگردم :) #ابانا
آن شکایتها که دارم از تو هم پیش تو گویم
نی چه گویم چون ندارد قصهٔ هجران نهایت
در هوای زلف بستت در فریب چشم مستت
ساکن میخانه گردد زاهد صاحب ولایت
هرکسی را دلربایی همچو ذره در هوایی
قبلهٔ هرکس به جایی قبلهٔ سعدی سرایت
- سعدي ؛ ۷ -
اون درسی که بخواد منو از هیئت رفتن و اعمال معنوی بندازه اصلا دوست ندارم. اسم یادگرفتنشم علم نمیزارم.
هیچی بدتر از این نیست که بنویسی و بنویسی و درنهایت نتونی بفهمی متنت قشنگ شده یا نه!