امروز از شدت گرسنگی همون زنگ اول رو به موت بودم. با محیا رفتیم تو رستوران. قصد داشتم سمبوسه بخرم ولی وقتی پرسیدم از اون خانومه که کی اماده میشه گفت زنگ بعدی. دیدم تا زنگ بعدی ممکنه از گشنگی غش کنم بنابراین من و محیا هرکدوم یه املت سفارش دادیم. ساندویچ ژامبون هم داشت ولی ریسک نکردم که امتحانش کنم. سفارشارو گرفتیم و رفتیم پشت یه میز نشستیم. و دقیقا میز بغلیمون، چندتا دبیرای خانوم بودن که شانس دبیر وبمونم بود:)). هنوز املتمون نصفه نشده بود که یهو دیدیم دبیرمون پا شد بره تو کلاس. منو محیا اینجوری بودیم که خانوم نرو تو کلاس😂😭. آخرش هولهولکی بقیهشو ساندویچ کردیم و بدو بدو رفتیم سمت کلاس که قبل از دبیر وارد کلاس بشیم که موفق هم شدیمT-T
یه باااار اومدم یه چیزی بخورم به دلم بچسبه که اینجوری شد😂😭.
جوری ابرا خوشگلن که انگار خدا هرروز دست به قلمه و داره ابرا رو نقاشی میکنه ☁️.