کاش میتونستم به بعضی از ادمای مهم زندگیم قولایی بدم که هم باعث سرور خودم بشه هم اونا.
مثلا بگم "خودم میبرمت کربلا:)"
اوکۍ. باشہ!
الان، خونهی یکی از اعرابِ اینجا [بصره] هستیم:)
از لحاظ روحی نیاز دارم برگردم به این روز
نمیدونم چرا یهویی الان بهم ریختم
منی که تا چند ساعت پیش داشتم قهقهه میزدم از خنده، دوست دارم گریه کنم.
شارژ شاد بودنم زیادی شارژ شده.
نیاز دارم الان کنار سقاخونهی امام رضا جونم یا توی بینالحرمین باشم.
همینطور نگاه کنم به گنبد و همزمان که درددل میکنم، اشک هم بریزم.
امروز مداحیِ قفلیمو گوش دادم و دلم هوایی شده.
الان تکلیف منی که محرم میخوام چیه دقیقا
دلم روضه میخواد
روضه برای حضرت ابوالفضل
دارم بی اختیار اشک میریزم
هدایت شده از اوکۍ. باشہ!
دلتنگ حرمتم، به کی بگم؟
دردامو به تو نگم، به کی بگم؟
از اینکه ورد زبونم قربون صدقه شده خوشم نمیاد.
آدم نباید قربون صدقهی همه بره!
باید کار کنم خودمو. باید رو زبونم کنترل داشته باشم.