https://eitaa.com/12397085/4811
کاش ازت عکس میگرفتم وقتی که رو پام خوابیده بودی
https://eitaa.com/12397085/4812
اگگگگگ
ایندفعه که ببینمت میدونم یجوری ازت عکس بگیرم که خودتم نفهمی
خب وقتی همدیگه رو دیدیم، هنوز یه خط باهم حرف نزده بودیم که گفت گوشیتو بده😀
و خب اون موقع بود که توی چنل پیام داد
حقیقتا بخاطر خواب زیاد یادم نمیاد چیشد دقیقا😔
ولی خب نصف تایمو سرمون تو گوشی بود و خب من رگ درونگراییم و خجالتی بودنم عود کرده بود و بخاطر همین نمیتونستم زیاد حرف بزنم. و همین فرصت خوبی بود واسه این بشر که کرم بریزه
هردومون کمرمون داشت نصف میشد و هی میچرخیدیم دور خودمون. از یه تایم به بعد دیگه کیان داشت غش میکرد از بیخوابی ولی از اونجایی که (به گفتهی خودش) خجالت میکشید نمیخوابید رو پاهام😂.
و حالا دقیقا زمانی رو پام خوابید که گفتن پاشین قران سر بگیرین و اونجا بود که دوباره پاشد و حس میکردم داره غرغر میکنه تو دلش. بعد از قران سر گرفتن شروع کردن به روضه خوندن و اون موقع این بچه گرفت رو پام خوابید. واقعنم خوابید=). وقتی تموم شد، هنوز جایی که مامان و بابام رفته بودن تموم نشده بود که بیان دنبالم (من تنها بودم توی اون مسجد و مامان و بابام رفته بودم یه جای دیگه). و همین شد که با کلی حرفای مامانش و مامانجونش بالاخره راضی شدم که برم دم در خونشون که اونجا بیان دنبالم. و این شد که منو دزدید
تازه میخواست منو ببره تو اتاقش که دیگه اینبار گوش ندادم به حرفش😔. و در اخر بهم کتاب اشعار فاضل نظری رو بهم قرض داد. البته میخواستم جاش بزارم از عمد که نزاشت.
و بای