#پنجاه
بیت المال
از ابتدای جوانی و از زمانی که خودم را شناختم به حق الناس و بیت المال بسیار اهمیت میدادم.
پدرم خیلی بمن توصیه میکرد که مراقب بیت المال باش. مبادا خودت را گرفتار کنی. از طرفی من پای منبرها و مسجد بزرگ شدم و مرتب این مطالب را میشنیدم.
لذا وقتی در سپاه مشغول بکار شدم سعی می کردم در ساعاتی که در محل کار حضور دارم به کار شخصی مشغول نشوم. اگر در طی روز کار شخصی داشتم و یا تماس تلفنی شخصی داشتم به همان میزان و کمی بیشتر اضافه کاری بدون حقوق انجام میدادم که مشکلی ایجاد نشود. با خودم میگفتم: حقوق کمتر ببرم و حلال باشد خیلی بهتر است. از طرفی در محل کار نیز تلاش میکردم که کارهای مراجعین را بدقت و با رضایت انجام دهم.
این موارد را در نامه عملم میدیدم. جوان پشت میز به من گفت: خدا رو شکر کن که بیت المال بر گردن نداری وگرنه باید رضایت تمام مردم ایران را کسب میکردی!
اتفاقا در همانجا کسانی را میدیدم که شدیدا گرفتار هستند. گرفتار رضایت تمام مردم، گرفتار بیت المال.
این را هم بار دیگر اشاره کنم که بُعد زمان و مکان در آنجا وجود نداشت.
#پنجاه_و_یک
یعنی براحتی میتوانستم کسانی را که قبل از من فوت کرده اند ببینم یا کسانی را که بعد از من قرار بود بیایند. یا اگر کسی را میدیدم لازم به صحبت نبود، براحتی می فهمیدم که چه مشکلی دارد. یکباره و در یک لحظه میشد تمام این موارد را فهمید.
من چقدر افرادی را دیدم که با اختلاس و دزدی از بیت المال به آنطرف آمده بودند و حالا باید از تمام مردم این کشور حتی آنها که بعدها بدنیا می آیند، حلالیت میطلبیدند!
اما در یکی از صفحات این کتاب قطور یک مطلبی ب ای من نوشته بود که خیلی وحشت کردم! یادم افتاد که یکی از سربازان در زمان پایان خدمت چند جلد کتاب به واحد ما آورد و گذاشت روی طاقچه و گفت: اینها باشه اینجا تا بقیه و سربازهایی که بعداً میان در ساعات بیکاری استفاده کنند.
کتابهای خوبی بود. یکسال روی طاقچه بود و سربازهایی که شیفت شب بودند یا ساعات بیکاری داشتند استفاده می کردند.
بعد از مدتی من از آن واحد به مکان دیگری منتقل شدم همراه با وسایل شخصی که میبردم کتابها را هم بردم.
یک ماه از حضور من در آن واحد گذشت، احساس کردم که این کتابها استفاده نمیشود.
شرایط مکان جدید با واحد قبلی فرق داشت و سربازها و پرسنل کمتر اوقات بیکاری داشتند لذا کتابها را به همان مکان قبلی منتقل کردم و گفتم: اینجا باشه بهتر استفاده میشه.
جوان پشت میز اشاره ای به این ماجرای کتاب ها کرد و گفت: این کتابها جزو بیت المال و برای آن مکان بود، شما بدون اجازه آنها را بمکان دیگری بردی باید از تمام پرسنل و سربازانی که در آینده هم بواحد شما می آمدند حلالیت می طلبیدی!
#پنجاه_و_دو
واقعاً ترسیدم. با خودم گفتم : من تازه نیت خیر داشتم. من از کتابها استفادهل شخصی نکردم. به منزل نبرده بودم بلکه به واحد دیگری بردم که بیشتر استفاده شود، خدا به داد کسانی برسد که بیت المال را ملک شخصی خود کرده اند!!!
در همان زمان یکی از دوستان همکارم را دیدم. ایشان از بچه های با اخلاص و مومن در مجموعه دوستان ما بود.
او مبلغ قابل توجهی را از فرمانده خودش به عنوان تنخواه گرفته بود تا برخی از اقلام را برای واحد خودشان خریداری کند. اما این مبلغ را بجای قرار دادن در کمد اداره در جیب خودش گذاشت!
او روز بعد در اثر یک سانحه رانندگی در گذشت.
حالا وقتی مرا در آن وادی دید به سراغم آمد و گفت: خانواده فکر کردند که این پول برای من است و آن را هزینه کرده اند. تو رو خدا برو و به آنها بگو این پول را به مسئول مربوطه برسانند. من اینجا گرفتارم. تو رو خدا برای من کاری بکن. تازه فهمیدم که چرا برخی بزرگان اینقدر در مورد بیت المال حساس هستند. راست می گویند که مرگ خبر نمی کند.¹
در سبره پیامبر گرامی اسلام نقل است: روز حرکت از سرزمین خیبر ناگهان به یکی از یاران پیامبر تیری اصابت کرد و همان دم شهید شد. یارانش همگی گفتند: بهشت بر او گوارا باد.
خبر به پیامبر ص رسید. ایشان فرمودند: من با شما هم عقیده نیستم، زیرا عبایی که بر تن او بود از بیت المال بود و او آنرا بی اجازه برده و روز قیامت به صورت آتش او را احاطه خواهد کرد. در این لحظه یکی از یاران پیامبر گفت: من دو بند کفش بدون اجازه برداشته ام. حضرت فرمود: آن را برگردان وگرنه روز قیامت به صورت آتش در پای تو قرار می گیرد.²
¹. من بعدها پیغام این بنده خدا را بخانواده اش رساندم. ولی نتوانستم بگویم که چطور او را دیدم.
². فروغ ابدیت جلد۲ص۲۶۱
#پنجاه_و_سه
صدقه
در میان روزهایی که بررسی اعمال آنها انجام شد یکی از روزها برای من خاطره ساز شد. چون در آن وضعیت ما به باطن اعمال آگاه میشدیم.
یعنی ماهیت اتفاقات و علت برخی وقایع را میفهمیدیم. چیزی که امروزه به اسم شانس بیان می شود اصلا آنجا مورد تأیید نبود بلکه تمام اتفاقات زندگی بواسطه برخی علت ها رخ میداد.
روزی در دوران جوانی با اعضای سپاه به اردوی آموزشی رفتیم. کلاسهای روزانه تمام شد و برنامه اردو به شب رسید نمی دانید که چقدر بچه های همدوره را اذیت کردم. بیشتر نیروها خسته بودند و با اذیت کردن آنها را از خواب بیدار میکردیم!
برای همین یک چادر کوچک به من و رفیقم دادند و ما را از بقیه جدا کردند.
شب دوم اردو بود که باز هم بقیه را اذیت کردیم و سریع برگشتیم چادر خودمان که بخوابیم. البته بگذریم از اینکه هر چه ثواب و اعمال خیر داشتیم بخاطر این کارها از دست دادم!
وقتی در اواخر شب به چادر خودمان برگشتیم دیدم یک نفر سر جای من خوابیده!
#پنجاه_و_چهار
من یک بالش مخصوص برای خودم آورده بودم و با دو عدد پتو برای خودم یک رختخواب قشنگ درست کرده بودم .
چادر ما چراغ نداشت و متوجه نشدم چه کسی جای من خوابیده فکر کردم یکی از بچه ها می خواهد من را اذیت کند، لذا همینطور که پوتین پایم بودجلو آمدم و یک لگد به شخص خواب زدم!
یکباره دیدم حاج آقا ... که امام جماعت اردوگاه بود از جا پرید و قلبش را گرفته و داد میزد: کی بود؟ چی شد؟
وحشت کردم سریع از چادر آمدم بیرون بعدها فهمیدم که حاج آقا جای خواب نداشته و بچه ها برای اینکه من رو اذیت کنن به حاج آقا گفتن که این جای حاضر و آماده برای شماست!
اما لگد خیلی بدی زده بودم. بنده خدا یک دستش به قلبش بود و یک دستش به پشتش!
حاج آقا آمد از چادر بیرون و گفت: الهی پات بشکنه، مگه من چیکار کردم که اینجوری لگد زد؟
اومدم جلو و گفتم: حاج آقا غلط کردم ببخشید. من با کسی دیگه شمارو اشتباه گرفتم. اصلا حواسم نبود که پوتین پام کردم و ممکنه ضربه شدید باشه.
خلاصه اون شب خیلی معذرت خواهی کردم. بعد به حاج آقا گفتم: شرمنده، شما برید بخوابید من میرم تو ماشین میخوابم فقط با اجازه بالش خودم رو بر میدارم.
چراغ برداشتم و رفتم توی چادر، همین که بالش رو برداشتم دیدم یک عقرب به بزرگی کف دست زیر بالش من قرار داره!
حاج آقا هم اومد داخل و هر طوری بود عقرب رو کشتیم. حاجی نگاهی به من کرد و گفت: جون من رو نجات دادی، اما بد لگدی زدی، هنوز درد دارم. من هم رفتم توی ماشین خوابیدم. روز بعد اردو تمام شد و برگشتیم.
#پنجاه_و_پنج
همان شب من در حین تمرین در باشگاه ورزش های رزمی پایم شکست. اما نکته جالب توجه این بود که ماجرای آن روز در نامه عمل من کامل و با شرح جزئیات نوشته شده بود.
جوان پشت میز به من گفت: آن عقرب مامور بود که ترا بکشد. اما صدقه ای که آن روز دادی مرگ تو را به عقب انداخت!
همان لحظه فیلم مربوط به آن صدقه را دیدم. عصر همان روز خانم من زنگ زد و گفت: فلانی که همسایه ماست، خیلی مشکل مالی داره هیچی برا خوردن ندارن اجازه میدی از پولهایی که کنار گذاشتی مبلغی بهشون بدم؟ گفتم: آخه این پولها رو گذاشتم برا خرید موتور اما عیب نداره هر چقدر میخوای بهشون بده.
جوان گفت: صدقه مرگ تو را عقب انداخت اما آن روحانی که لگد خورد ایشان در آن روز کاری کرده بود که باید این ضربه را میخورد. ولی به نفرین ایشان پای توهم در روز بعد شکست.
بعد به اهمیت صدقه دادن و خیرخواهی برای مردم اساره کرد و آیه ۲۹ سوره فاطر را خواند: « کسانی که کتاب الهی را تلاوت میکنند و نماز را برپا می دارند و از آنچه به آنها روزی داده ایم پنهان و آشکار انفاق میکنند تجارت(پرسودی) را امید دارند که نابودی و کساد در آن نیست»
یا حدیثی که امام باقر علیه السلام فرموده اند: صدقه دادن هفتاد بلا از بلاهای دنیا را دفع میکند و صدقه دهنده از مرگ بد رهایی میابد.
البته این نکته را باید ذکر کنم که من در آنجا مدت عمر خود را دیدم که چیز زیادی از آن نمانده بود.
اما به من گفته شد که صدقات، صله رحم، نماز جماعت، و زیارت اهل بیت علیهم السلام و حضور در جلسات دینی و هر کاری که برای رضای خدا انجام دهی جزو عمرت حساب نشده و باعث طولانی شدن عمر می گردد.
#پنجاه_و_شش
گره گشایی
بیشتر مردم از کنار موضوع مهم حل مشکلات مردم به سادگی عبور میکنند. اگر انسان بتواند حتی قدمی کوچک در حل گرفتاری بندگان خدا بردارد، اثر آن را در این جهان و در آنسوی هستی به طور کامل خواهد دید.
در بررسی اعمال خود مواردی را دیدم که برایم بسیار عجیب بود مثلا شخصی از من آدرس می خواست من او را کامل راهنمایی کردم او هم دعا کرد و رفت.
من نتیجه دعای او را به خوبی در نامه عملم مشاهده کردم!
یا اینکه وقتی کاری برای رضای خدا و حل مشکلات مردم انجام میدادم اثر آن در زندگی روزمره ام مشاهده میشد.
اینکه ما در طی روز حوادثی را از سر میگذرانیم و میگوییم خوب شد اینطور نشد. یا میگوییم: خدارو شکر که از این بدتر نشد بخاطر دعای خیر افرادی است که مشکلی از آنها برطرف کردیم.
من هر روز برای رسیدن به محل کار مسیری طولانی را در اتوبان طی میکنم. همیشه در طی مسیر اگر ببینم کسی منتظر ماشین است حتما او را سوار میکنم.
یک روز بارانی بود. پیرزنی با یک ساک پر از وسایل زیر باران مانده بود. با اینکه خطرناک بود اما ایستادم و او را سوار کردم.
#پنجاه_و_هشت
با رنگ پریده گفت: هیچی، الان شما چه نمازی میخونی؟
گفتم: نماز شب.
قبل نماز صبح مستحب است که این نماز رو بخوانیم. خیلی ثواب دارد. گفت: به من هم یاد میدی؟
به او یاد دادم و در کنارم مشغول نماز شد. اما میدانستم او از چیزی ترسیده و نگران است. بعد از نماز صبح با هم از مسجد بیرون آمدیم.
گفتم: اگه مشکلی برات پیش اومده بگو من مثل برادرت هستم.
گفت: روبروی مسجد یک جوان هرزه منتظر من بود. او میخواست با تهدید من را بخانه اش ببرد. حتی تا نیمه شب منتظرم مانده بود. من فرار کردم و پیش شما آمدم.
روز بعد یک برخورد جدی با آن جوان کردم و حسابی او را تهدید کردم. آن جوان هرزه دیگر سمت بچه های مسجد نیامد. این نوجوان هم با ما رفیق و مسجدی شد. الان هم از مومنان محل ماست. مدتی بعد دوستان من که بدنبال استخدام در سپاه بودند شش ماه یا بیشتر درگیر مسائل گزینش شدند. اما کل زمان پیگیری استخدام بنده یک هفته بیشتر طول نکشید! تمام رفقای من فکر میکردند که من پارتی داشتم اما ...
آنجا به من گفتند: زحمتی که برای رضا خدا برای آن نوجوان کشیدی باعث شد که در کار استخدام کمتر اذیت شوی و کار شما زودتر هماهنگ شود. البته این پاداش دنیایی اش بود. پاداش آخرتی اش در نامه عمل شما محفوظ است.
حتی به من گفتند: اینکه ازدواج شما به آسانی صورت گرفت و زندگی خوبی داری نتیجه کارهای خیری است که انجام دادی. من شنیدم که مأمور بررسی اعمال گفت : کوچکترین کاری که برای رضای خدا و در راه کمک به بندگان خدا کشیده باشید آنقدر در پیشگاه خدا ارزش پیدا میکند که انسان حسرت کارهای نکرده را میخورد.
#پنجاه_و_هفت
ساک وسایل او گلی شده و صندلی را کثیف کرد اما چیزی نگفتم. پیرزن تا بمقصد برسد مرتب برای اموات من دعا کرد و صلوات فرستاد. بعد هم خواست کرایه بدهد که نگرفتم و گفتم: هر چه میخواهی بدهی برای اموات ما صلوات بفرست. من در آنسوی هستی بستگان و اموات خود را دیدم. آنها از من بخاطر دعاهای آن پیرزن و صلواتهایی که برایشان فرستاد حساب تشکر کردند. این راهم بگویم که صلوات واقعا ذکر ودعای معجزه گری است. آنفدر خیرات و برکات در ابن دعا نهفته است که تا از این جهان خارج نشویم قادر به درکش نیستیم. پیامبر اکرم ص فرمودند: گره گشایی از کار مومن از هفتاد بار حج خانه خداوند بالاتر است. ثمرات این گره گشایی آنجا بسیار ملموس بود. بیشتر این ثمرات در زندگی دنیایی اتفاق می افتد. یعنی وقتی انسان در این دنیا خودش را بخاطر دیگران به سختی بیاندازد اثرش را بیشتر در همین دنیا مشاهده خواهد کرد.
یادم می آید کخ در دوران دبیرستان بیشتر شبها در مسجد و بسیج بودم. جلسات قرآن و هیئت که تمام میشد در واحد بسیج بودم و حتی برخی شبها تا صبح می ماندم و صبح به مدرسه میرفتم. یک نوجوان دبیرستانی در بسیج ثبت نام کرده بود. او چهره ای زیبا داشت و بسیار پسر ساده ای بود. یک شب پس از اتمام فعالیت بسیج ساعتم را نگاه کردم. یکساعت به اذان صبح بود. بقیه دوستان به منزل رفتند. من هم به اتاق دارالقرآن بسیج رفتم و مشغول نماز شب شدم. همان نوجوان یکباره وارد اتاق شد و سریع در کنارم نشست! وقتی نمازم تمام شد با تعجب گفتم: چیزی شده؟
#پنجاه_و_نه
با نامحرم
خیلی مطلب در موضوع ارتباط با نامحرم شنیده بودم. اینکه وقتی یک مرد و زن نامحرم در یک مکان خلوت قرار میگیرند نفر سوم آنها شیطان است. یا وقتی جوان بسوی خدا حرکت میکند شیطان با ابزار جنس مخالف بسوی او می آید و ...
یا در جایی دیگر بیان شده که در اوقات بیکاری شیطان بسراغ فکر انسان میرود و ...
خیلی از رفقای مسجدی و مذهبی را دیده بودم که بخاطر اختلاط با نامحرم گرفتار شیطان و وسوسه ها شدند و در زندگی به مشکلات مختلفی دچار شدند . این موضوع فقط به مردان اختصاص نداشت. زنانی که با نامحرم در تماس بودند نیز به همین دردسرها دچار بودند. اینجا بود که کلام نورانی حضرت زهرا علیها السلام را درک میکردم که فرمودند: بهترین(حالت) برای زنان این است (که بدون ضر ورت) مردان نامحرم را نبینند و نامحرمان نیز آنان را نبینند. شکر خدا از دوره جوانی اوقات بیکاری نداشتم که بخواهم به موضوعات اینگونه فکر کنم و در همان ابتدای جوانی شرایط ازدواج برای من فراهم شد. اما دو کتاب اعمال من یک موضوع بودکه خدا را شکر بخیر گذشت.
#شصت
در سال های اولی که موبایل آمده بود برای دوستان خودم با گوشی پیامک میفرستادم. بیشتر پیام های من شوخی و لطیفه و ... بود. آن زمان تلگرام و شبکه های اجتماعی نبود. لذا از پیامک بیشتر استفاده می شد.
رفقای ما هم در جواب برای ما جُک میفرستادند. در این میان یک نفر با شماره ای نا آشنا برای من متن ها و لطیفه های عاشقانه می فرستاد. من هم در جواب برای او جُک می فرستادم.
نمی دانستم این شخص کیست. یکی دوبار زنگ زدم اما گوشی را جواب نداد.
اما بیشتر مطالب ارسالی او لطیفه های عاشقانه بود. برای همین یکبار از شماره ثابت به او زنگ زدم، به محض اینکه گوشی را برداشت و بدون اینکه حرفی بزنم متوجه شدم یک خانم جوان است! بلافاصله گوشی را قطع کردم. از آن لحظه به بعد دیگر هبچ پیامی برایش نفرستادم و پیام هایش را جواب ندادم.
یادم هست با جوان پشت میز خیلی صحبت کردم. بار ها در مورد اعمال و رفتار انسان ها برای من مثال می زد. همینطور که برخی اعمال روزانه مرا نشان می داد به من می گفت:نگاه حرام و ارتباط با نامحرم خیلی در رشد معنوی انسان ها مشکل ساز است. مگر نخوانده ای که در آیه ۳۰ سوره نور می فرماید:(به مؤمنان بگو:چشم های خود را از نگاه به نامحرم فرو گیرند).
و یا امام صادق(ع) در حدیثی نورانی می فرماید:(نگاه تیری مسموم از تیر های شیطال است. هر کس آن را تنها به خاطر خدا ترک کند خداوند آرامش و ایمانی به او می دهد که طعم گوارای آن را در خود می یابد).
بعد به من گفت: اگر شما تلفن را قطع،نمیکردی گناه سنگینی در نامه اعمالت ثبت می شد و تاوان بزرگی در دنیا می دادی.
#شصت_و_یک
جوان پشت میز وقتی عشق و علاقه من را بشهادت دید جمله ای بیان کرد که خیلی برایم عجیب بود. او گفت: « اگر علاقه مند باشی و شهادت برای شما نوشته باشند هر نگاه حرامی که شما داشته باشید شش ماه شهادت شما را به عقب می اندازد»
از دیگر مواردی که در آنجا وبا آن برخورد داشتم و خیلی مرا عذاب داد، ماجرای شوخی با یکی از همکارانم بود.
یکی از دوستان همکارم فرزند شهید بود خیلی با هم رفیق بودیم و شوخی میکردیم.
یکبار دوست دیگر ما به شوخی به من گفت: تو باید بری با مادر فلانی ازدواج کنی تا با هم فامیل شوید اگه ازدواج کنی فلانی هم میشه پسرت!
از آن روز به بعد سر شوخی ما باز شد. من دیگه این رفیقم را پسرم صدا میکردم. هر زمان به منزل دوستم می رفتیم و مادر این بنده خدا را میدیدیم ناخود آگاه میخندیدیم.
بعد احساس کردم که این کار خیلی بد است. هم در مورد یک نامحرم اینطور حرف می زنیم و هم آبروی یک مادر را...
به دوستم گفتم: به مادرت بگو ما را حلال کند. خوب نیست چنین شوخی هایی داشته باشیم.
در آن وادی وانفسا پدر همین رفیق من در مقابلم قرار گرفت همان شهیدی که ما در مورد همسرش شوخی میکردیم.
ایشان با ناراحتی گفت: چه حقی داشتید در مورد یک زن نامحرم و یک انسان اینطور شوخی کنید؟
خیلی شرمنده شده بودم. خدا را شکر چون بعد از مدتی از این کار دست کشیدم و طلب حلالیت کردم مشکلی پیش نیامد. اما ظاهراً دوست من فراموش کرده بود به مادرش چیزی بگوید و حلالیت بطلبد.