نه آنقدر خستهام که دست بکشم،
نه آنقدر مطمئن که آسوده بمانم.
جایی میانِ رفتن و ماندن ایستادهام؛
نه لحظهٔ سقوط است، و نه نقطهٔ تعادل.
تو منو یاد شعری میندازی که فراموشش کردم و یه موسیقی که شاید هرگز نواخته نشده باشه و جایی که نمیدونم اونجا بودم یا نه.
احتمالا باز هم کسی را دوست بدارم، اما نه آنطور جسورانه و رها که تو را دوست داشتم، بسیار محتاط و آرام و با ترس از دوباره شکستن.