چراغ را میتوان کشت، روشنی را هرگز
شراب را میتوان کشت، مستی را هرگز
قلب را میتوان کشت، عشق را هرگز
من را میتوان کشت، ما را هرگز . .
ارغوان
این چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما میآید؟
که زمین هر سال
از خون پرستو ها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ میافزاید؟
در ابتدای قصه باید جا نمیشدم
تا این چنین در انتها تنها نمیشدم
گر با خبر بودم از این پایان لعنتی
میمردم و مجنون این لیلا نمیشدم.