شبی به فکر تو بودم، قلم ز دست من افتاد
از آن به بعد دگر حسّ شاعرانه ندارم
خیلیا میگم چرا تکست های خودمو نمیذارم تو چنل،آخه من تکست نمینویسم،از چی بنویسم؟از اینکه هیچوقت ندید منو؟
کاش من دو نفر بودم.
یکی حرف میزد و یکی دیگر گوش میداد، یکی
زندگی میکرد و آن یکی به تماشای او مینشست.
چه خوب میتوانستم خودم را دوست داشته باشم..
در ظاهر روی پاهایم ایستاده ام، گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم؛ اما حقیقت این است که خسته هستم، میخواهم فرار کنم، میخواهم بروم و ناپدید شوم.
ارغوان میبینی؟!
به تماشاگه ویرانی ما آمدند.
ماندهایم تا ببینیم نبودن را؛