هدایت شده از شهید مصطفی علیخانی
یکروز، وقتی صفحه چت دوستم راباز کردم،فیلمی برایم فرستاده بود.آنرا گشودم،چشمم به تصویرشهیدی افتاد، احساسی عجیب از جنسِ اندوه،شوق و حیرت!یکباره دردلم نشست؛انگاردستی نامرئی قلبم را محکم درمشت گرفت. آنروزها شهیدان بسیاری میدیدم وبیآنکه درنگی کنم ازکنارشان میگذشتم،امااو شهید مصطفی علیخانی فرق داشت؛ در نگاهش، درسرنوشتش چیزی بود که دل را بیاختیار میلرزاند.با حالی آشفته به خواب رفتم. شب، رؤیایی دیدم که هنوز هم از یادآوریاش دلم میلرزد: خودم را بر سرِ مزارِ همان شهید دیدم، نشسته بر خاکی آرام و نورانی، گویی روح من بیاختیار به دیداراو رفته بود.
وقتی بیدار شدم، بهروشنی حس کردم دیگر آن آدمِ سابق نیستم. انگار از همان لحظه، زندگیام مسیر و رنگ دیگری گرفت؛گویی داداش مصطفی، بیآنکه دیده شود، در تار و پود روزهای من حضور پیدا کرده بود. هر بار که با مشکلی روبهرو میشدم، تنها کافی بود سجادهام را باز کنم و بایاد خدا،نام او را صدا بزنم؛ به شکلی شگفتانگیز، گرههاگشوده میشدند.
این تجربه آنقدر تکرار شد که دیگر برایم تنها یک اتفاق نبود؛نشانهای بودکه نمیشد انکارش کرد.
من همیشه در نماز خواندن سستی میکردم. خانوادهام بارها با مهربانی مرا به یادِ نماز میانداختند که قضا نشود.اما شبی، نزدیک اذان صبح، ناگهان حس کردم کسی آرام در گوشم صدایم زد.همین که چشم گشودم، دیگر خبری ازصدا نبود.به یقین رسیده بودم که خودش بود شهیدی که به زندگی من راه یافته بود.او برای من، نه فقط یک شهید، بلکه معجزهی زندگیام شد.شهیدی که با شهادتش، مرا به زندگی حقیقی هدایت کرد. روحش شاد.
روایت یکی از اعضای کانال باکمی تلخیص
کرانه عشق (:زیارت عاشورا ۱ - علی فانی.mp3
زمان:
حجم:
11.3M
زیارت ِعاشورا 🥲♥️