امروز رفتم واسه مرحله آخر ثبتنام
معاونه یهو گفت بچها کلاس دارنا یه سری کتابارو شروع کردن
بعد من یهو اینجوری بودم که😦 : پنیک و تشنج کردن ؛ جای وحشتناک ترش این بود که معاونه یهو گفت الان ۱۰ دیقه از کلاسشون مونده بیا ببرمت 😦
هی داشتم قیافه بچها وقتی میگه این دانش آموز انتقالیه جدیده رو تصور میکردم که یهو درو باز کرد و بعد جملهش بچها شروع کردن به دست و جیغ و سوت زدن😦
از دیالوگاشون : آخجوووننن سیسی جدیددد ، سارا جوووننن 😦😦😦
تو عمرم آدمای به این خوش فازی و پرانرژیای در مقابل یه غریبه ندیده بودم
منظورشون چی بود که خیلی بدجنس و یبس بهم نگاه نکردن و شروع کردن به خندیدن و دست و جیغ کشیدن😦
برنامم این بود که حداقل دو ماه اول همون دانشآموز مرموزهای باشم که از یه شهر دیگه اومده و هیچکس هیچی راجعبهش نمیدونه، درسش خوبه و زنگ تفریحا تنها میشینه رو نیمکت و کتاب میخونه
ولی فکر نکنم خانومیا بذارن اصلا 😦
لطفا برام ۵ تا آهنگ موردعلاقتونو بفرستین (میخوام وسیله هارو بچینم گوش بدم)
@sarayebabae
روزمرگی با طعم املت ربی
لطفا برام ۵ تا آهنگ موردعلاقتونو بفرستین (میخوام وسیله هارو بچینم گوش بدم) @sarayebabae
همیشه دیدن، خوندن و گوش کردن مورد علاقه های بقیه برام جالبه
مثلا اگه یه آدم رندوم بیاد پیویم و درمورد یه کتاب زجه بزنه و بگه بهترین چیزی بود که تو زندگیش خونده من قطعا فردا اون کتابو میخرم
مامانمم قسمم داد که اشکال نداره اگه دو میلیون کتاب سفارش بدم ولی دیگه حق ندارم حتی یه جفت جوراب بخرم
( پنجاهمین جفت جوراب را داخل کشو میگذارد )