عکسای مجت-رهبر انگار صحنه اعتراف رمان عاشقانس
باید بزور جلوی لبخندمو بگیرم تا کسی بهم شک نکنه
هدایت شده از ما عدد نیستیم
شهید محمد پیرزاده | دو
سمیه، خواهر محمد، تعریف میکرد که: توی همهی تولدها، محمد میپرید جلوی کیک. میخواست خودش شمع تولد را فوت کند. فرقی نداشت تولد خودش باشد یا تولد من یا دخترخاله. همیشه دوست داشت تولد بگیرد. بعضی وقتها با مامان و بابا میآمدند خانه، با کیک تولد. تولد هیچکدام از ما نبود، عید و جشن هم نبود. یک روز معمولی بود که محمد دوست داشت جشن تولد بگیرد. محمد ده سال بیشتر پیش ما نبود اما بیشتر از من - که چند وقت دیگر ۲۸ ساله میشوم - شمع تولد فوت کرده بود. فکر کنم به جای همهی سالهایی که پیش ما نیست برای خودش جشن تولد گرفت.
*شهیده حنانه مهدیخواه، نوهی خالهی محمد، دانشآموز کلاس اول در مدرسهی «شجرهی طیبه» میناب بود.
نویسنده: زهرا سادات جوادیان
تصویرگر: صبا الهیار
@wearenotnumbers
هدایت شده از „ ㄒ𝗂𝗄︎ ㄒ𝗈𝗄︎ .
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرسی
♯𝖳︎𝗂𝗄︎𝖳︎𝗈𝗄︎ 𝗂𝗇︎ 𝖤︎𝗂𝗍𝖺𝖺? @TikTuk 🌀-