بعد از کنکور دوستم با ماشین اومد دنبالم که بریم دور بزنیم.
یه جوری رانندگی میکرد که بهش گفتم: کنکور منو نکشت؛ ولی تو مثل اینکه قصدشو داری!
یک بار دیگه یه نفر بهم گفت خوش به حالت بیبی فیسی با پشت دست میزنم تو دهنش!
رفته بودم باشگاه. موقع ثبت نام مربی بدنسازی گفت: شمارتو بگو.
تا اومدم بگم گفت: صبر کن! چند سالته؟
گفتم: دو ماه دیگه میشه ۱۹.
پوزخند زد و گفت: باشه! شماره مامانتو بگو.
از هفتهای که گذشت:
ـ بلیطو واسه چندم گرفتین؟
ـ ۸ شهریور.
ـ مامان! من خیلی خستم! چرا تموم نمیشه؟
ـ دو روز دیگه! فقط دو روز دیگه!
ـ نه من اصلا استرس ندارم.
ـ ولی جوشای صورتت یه چیز دیگه میگناااا!
ـ آزادیت مبارک!
ـ کنکور منو نکشت؛ ولی تو مثل اینکه قصدشو داری!
ـ ایشالا عروسیت!
البته نه! صبر کن حداقل ۲۵، ۲۶ سالت بشه بعد.
از طرف کتابفروشی و لوازم التحریریای که پارسال توش کار میکردم بهم زنگ زدن که اگه میتونی از فردا بیا سر کار که بخش کتابا رو بدیم دستت:)))))))))))))))
همزمان دارم رویای نیمه شب و به امید دلبستم رو میخونم.
الان هاشم تو بیمارستان داره با ابوراجح درمورد خواستگاری از سم صحبت میکنه.
تموم شدن کنکور فقط برای مامانم خوب بود. به یه خدمتکار تمام وقت نیاز داشت.