از طرف کتابفروشی و لوازم التحریریای که پارسال توش کار میکردم بهم زنگ زدن که اگه میتونی از فردا بیا سر کار که بخش کتابا رو بدیم دستت:)))))))))))))))
همزمان دارم رویای نیمه شب و به امید دلبستم رو میخونم.
الان هاشم تو بیمارستان داره با ابوراجح درمورد خواستگاری از سم صحبت میکنه.
تموم شدن کنکور فقط برای مامانم خوب بود. به یه خدمتکار تمام وقت نیاز داشت.
روزی روزگاری آنه؛
امشب رفتیم سینما قبل از شروع فیلم داشتن آهنگای آقای قربانی و گرشاسبی رو پخش میکردن (اگه بخوام صادق
ولی امشب خیلی بد بهم یادآوری شد که چقدر تنهام و هیچ کسی رو ندارم.
وقتی داداشم بیست دقیقه قبل از شروع فیلم به دوستاش زنگ زد و همه اومدن و من که از چند ساعت قبل تو لیست مخاطبینم دنبال دوستی میگشتم که بتونم بهش زنگ بزنم و بیاد و آخر سر فقط دو نفر رو پیدا کردم که هیچ کدومشونم به تماسهام جواب ندادن.
پناه بر خدا!
مگه زمان کنکور روزام چند ساعته بود که انقدر کار انجام میدادم؟
الان ده صفحه کتاب میخونم و یه قسمت سریال میبینم شب میشه.
از هفتهای که گذشت:
ـ خر هم خرای قدیم!
ـ مامان مربی باشگاهه یه جوریه که اگه شهریه رو همین جلسه اول پرداخت نکنم منو بلند میکنه باهام چهل تا پرس سینه میزنه.
ـ بمیرییییییییی!
ـ چه کتابی میخونی؟
ـ وسایلاتو جمع کردی؟
ـ پناه بر خدا! چه خبره مامان؟ از الان؟ مگه میخوایم بریم جا بگیریم؟
ـ جواب نداد؟
ـ سرکار خانم علیا مخدره کی جواب دادن که این دفعه دومشون باشه؟
ـ وای! چقدر بزرگ شدی! چقدر خانوم شدی!
ـ برای این یه هفته پنجاه تا کتاب با خودت برنداریا!
ـ باااااااشههههههه!
رسیدم به اون ساعتای آخر قبل از شروع مسافرت که همش حس میکنی یه چیزی رو برنداشتی.