هدایت شده از تبادل گسترده لیلیوم🌸
#پارت_واقعی👺✨
«+آقای کیانی چرا اینقدر ساکتید؟»
«-دارم فکر میکنم»
«+به چی؟»
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند
«-به اینکه بعضی آدما بیشتر از چیزی که فکر میکنن مهم میشن»
لبخندم محو شد
«+منظورتون چیه؟»
قبل از اینکه جواب بده کیان از دور داد زد:
«-آراددد هنوز بهش نگفتی؟!»
آراد با عصبانیت برگشت سمتش
«+کیان!»
من با تعجب بینشون نگاه کردم
«+چی رو به من نگفتید؟»
و این بار
آراد واقعاً گیر افتاده بود...😳
ادامه ی این رمان رو از دست نده👺👀
https://eitaa.com/joinchat/3767404190C2f50fbac2e
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
#پارت_یکشو_چک_کن😋💋
هقی زدم:
+ چرا نمیذاری بیام کنسرتت؟ خجالت میکشی منو به عنوان زنت معرفی کنی؟
عصبی دستی میون موهاش کشید:
- نمیخوام کسی زنمو ببینه!خبرنگارا عکستو پخش میکنن سگ مصب، حالیته؟
عصبی لب زدم:
+ چطور طرفدارای دخترت میتونن تورو ببینن بعد کسی منو نبینه و یهو اومد به سمتم ..😳📵
https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b
هدایت شده از گسترده لیــٰا/چهار ساعت بمونه
+ لج نکن با من ترمه بتمرگ سرجات
هقی زدم
- نمیخوام. باید بیام کنسرتت
عصبی عربده کشید
+ تو بیای خبرنگارا میبیننت احمق!
با بغض لب زدم:
- حتما خجالت میکشی خبرنگارا زنتو ببینن اره؟
هنوز حرفم تموم نشده بود که یهو ..😱📵🔥
https://eitaa.com/joinchat/907019806C4d3f71e99b