هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
«شب عروسیش… درست همون شبی که باید زیباترین شب زندگیش میبود، یک تهمت لعنتی همهچیو ویران کرد.
یک دروغ… یک شایعه… یک زمزمهی مسموم که به گوش مرد زندگیش رسید و از همون لحظه همه چیز تغییر کرد.
عشقش شد دشمنش.
خانهاش شد زندانش.
دستهایی که قرار بود پناهش باشن، به دردناکترین کابوسش تبدیل شدن.
ماهِ قصهی ما، ماهها زیر بار تحقیر، ترس و کتک نفس کشید؛ بیگناه، تنها، بیصدا…
اما هیچ رازی تا ابد پنهان نمیمونه.
هیچ دروغی تا همیشه نمیبره.
و هیچ زنی تا آخر عمر قربانی نمیمونه…
این رمان قصهی یک دختر شکستهست که دوباره از دل خاکسترش بلند میشه.
قصهی زنی که ثابت میکنه “بیگناهی” حتی اگر زیر هزار تحقیر دفن بشه، باز هم روزی فریاد میزنه…
اگر عاشق داستانهایی هستی که قلبت رو مچاله میکنه و بعد دوباره امید رو توش میکاره… این رمان برای توئه.»
https://eitaa.com/joinchat/2327709078Cbd436c237b
____________________
دلم رفت برای رمانش🥺
حقیقتا خیلی زیباست✨
زودتر برید که دیگه لینک شو نمیزارم.❌
این رمان انقد قشنگه که هرکی عضو نشده پشیمون شده..
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_محیا، دانشجوی ایرانی دانشگاه کلمبیا، ماهها بود که در اعتراضات ضدصهیونیستی دانشگاه حضور داشت؛ اما آن روز، وقتی پلیس برای بازداشت دانشجوها هجوم آورد، هیچچیز طبق انتظارش پیش نرفت.
_درست وقتی محیا میان جمعیت گیر افتاده بود و یک قدم بیشتر تا بازداشت فاصله نداشت، مردی خودش را به او رساند و با تمام توان تلاش کرد نجاتش بدهد؛ مردی که محیا ماهها بود از رفتار سرد و نگاه سنگینش فقط یک چیز فهمیده بود... اینکه از او متنفر است.
_اما نجات محیا برای آن مرد بیهزینه تمام نشد. چند مأمور پلیس محاصرهاش کردند و او را روی سنگفرش دانشگاه به زمین کوبیدند؛ درحالیکه آخرین چیزی که نگاه نگرانش دنبال میکرد، محیا بود...
_محیا به ایران برمیگردد، اما راز رفتار عجیب استادش هنوز برایش حل نشده؛ چرا کسی که حتی جواب سلامش را نمیداد، برای نجات جانش خودش را به خطر انداخت؟
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از تبلیغات حنـا
🌷 یه رمان متفاوت و پرکشش از فاطمه ولینژاد...
رمانی که فقط یه عاشقانه نیست؛
ترکیبیه از عشق، امنیت، تعلیق و اتفاقاتی که از دانشگاه کلمبیا تا تهران کشیده میشه.
رمانی چاپ شده که رایگان در اختیار همه قرار گرفته.
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
هدایت شده از گسترده مائو
#پارت_واقعی 👺✨
«-آراد یه سؤال ازت دارم»
«+بپرس»
آرتین چند ثانیه نگاش کرد
«-تو نسبت به آوا چه حسی داری؟»
آراد ساکت شد
«+منظورت چیه؟»
آرتین لبخند کمرنگی زد
«-همون چیزی که خودت خوب میدونی»
آراد نگاهشو ازش گرفت
«+اون فقط همگروهیه منه»
آرتین خندید
«-همگروهیای که هر وقت ناراحت میشه تو از همه بیشتر به هم میریزی؟»
آراد چیزی نگفت...
چند ثانیه بعد در اتاق باز شد
آوا:
«+بچهها؟ اینجا چیکار میکنید؟»
آراد و آرتین همزمان به هم نگاه کردن...😳
بدو عضو شو ادامشو بخون👇👀
هدایت شده از گسترده مائو