هدایت شده از گسترده مائو
#پارت_واقعی👺✨
«+آقای کیانی چرا اینقدر ساکتید؟»
«-دارم فکر میکنم»
«+به چی؟»
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند
«-به اینکه بعضی آدما بیشتر از چیزی که فکر میکنن مهم میشن»
لبخندم محو شد
«+منظورتون چیه؟»
قبل از اینکه جواب بده کیان از دور داد زد:
«-آراددد هنوز بهش نگفتی؟!»
آراد با عصبانیت برگشت سمتش
«+کیان!»
من با تعجب بینشون نگاه کردم
«+چی رو به من نگفتید؟»
و این بار
آراد واقعاً گیر افتاده بود...😳
ادامه ی این رمان رو از دست نده👺👀
https://eitaa.com/joinchat/3767404190C2f50fbac2e
هدایت شده از گسترده مائو
هدایت شده از 𝗚𝗼𝘀𝘁𝗮𝗿𝗱𝗲 𝗠𝗲𝗹𝗶𝗸𝗮🍷🕊
_حرفآٓی دلـي این دخـــتر واقعااا حرف دل ِهمـهمونھ😭🎀 ⿻
𝐉𝐎𝐕𝐈𝐍❤️🔥 : https://eitaa.com/joinchat/2882471296C6f61557abe
جوري که پستٰآش بهــم انــــرژی میده🛐🌚🖇 ·˚⊹
هدایت شده از تبلیغات حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواجمان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش میرسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود.
«این یک سال کنار تو چه زود گذشت!»
_دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم.
_چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب میکرد:
«قشنگترین شبی که عشقم برام ساخت!»
_استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل میافتد، زیر لب لبخندی زدم.
_تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون میچکد...
_گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!»
_چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینهای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم:
«حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...»
_«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد میدونم چیکار کنم!»
_راه افتادم؛ این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم.
_با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید:
«هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
_در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدوید...
_پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم.
«تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
عاشقانهای امنیتی
هدایت شده از تبلیغات حنـا
عشقی که روزهای اول فقط تظاهر بود...
اما هر چه گذشت، خالصتر شد.
از روزی که سحر حجاب استایل شد
تا شبی که محمد کم آورد:
«چرا کاری با من کردی که دیگه هیچ راهی نداشته باشم؟...»
تا لحظهای که موشک با یک دیوار فاصله، به اتاق سحر خورد...
باید به نام شرکت محمد، صدها پهپاد وارد تهران میشد.
و چه تلهای بهتر از سحر؟...
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
این رمان چاپ شده است.