هدایت شده از گسترده مائو
[دخـتـرای اوتاکو و کیپاپر پاتوقشون اینجاس ] 💞🎀
𓏺 ๋࣭𓍢⋆𝗝𝗼𝗶𝗻 𝘂s : 𝗵𝘁𝘁𝗽𝘀://𝗲𝗶𝘁𝗮𝗮.𝗰𝗼𝗺/𝗷𝗼𝗶𝗻𝗰𝗵𝗮𝘁/𝟮𝟵𝟭𝟮𝟭𝟱𝟵𝟰𝟬𝟵𝗖𝗱𝟮𝟯𝟮𝟴𝗰𝗯𝟲𝟴𝟲
^چـرا؟ چـون ك بـٰاکـیـفـیـت تـریـن و تـرند تـریـن ِ اکـسـسـوری هـا و لوازم تحریر هارو داره بـرو تـا اکـسـسـوری هـای ِ تـرنـد دارن مـیـبـرن ِ🎐
هدایت شده از تبلیغات حنـا
#دختره_تویه_نگاه_عاشق_میشهاما_ببین_چهجوری.....😅🤕🤣
سینی شیر کاکائو رو از دست #مریم گرفتم تا #چادرشو درست کنه.
دستشو بالا برد که چادرشو درست کنه اما دستش زیر سینی خورد و باعث شد تمام شیر کاکائو های داغ بریزه روی شکمم.
#اشکم در اومد و با درد #داد زدم
_#سوختممم!!
دستمو گذاشتم جای سوختگی. #گریه می کردم که همون موقع در باز شد و قامت دو #مرد نمایان شد..
با #ترس سرمو بالا آوردم که نگاهم افتاد به دو چشم مشکی،نگاهم فقط یک #ثانیه بود ولی #احساس کردم چیزی تو دلم تکون خورد. هاج و واج بودم که یهو پسره با نگرانی اومد جلومو و.....❤️😍
⇨♡https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c ♡⇦
بدو رمان «کوچه پشتی» رو بخون😍❤️👏🏻🏃🏽♀🏃🏽♂
#عاشقانه_مذهبی_واقعی
هدایت شده از تبلیغات حنـا
مردقصه مون دو برابر خانومشه😎
ولی مهلا خانم با #دلبریهاش دلشوآب میکنه🤤
...رمان کوچه پشتی...
#مذهبی_عاشقانه_واقعی
https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#قـراردادِعـشـق 💍🥶❤️🔥
همهچیز طبق نقشـــهی خانوادهها پیش میرفت؛ من و سارا کنار هم ایستاده بودیم، بدون اینکه هیچکدوممون این ازdواج رو خواسته باشیم...
نگاهم افتاد به سارا؛ ساکت بود و انگار تمام تلاشش رو میکرد بغضــ..ش رو جلوی همه قایم کنه.
ناگهان صدای حرف زدن کسی با سارا توجهم رو جلب کرد «سلام... من نازگلـــ...م، دوســـ..t آرتینم.»
سارا با تعجب گفت: «دوســـ..t آرتین؟»
از دور دیدمش... نازگل.
چند قدم جلو رفتم، اما قبل از اینکه چیزی بگم، نازگل رو به سارا گفت: «من و آرتین خیلی وقته همدیگه رو میشناســـ...یم...»
رفتم سمتشون که
نازگل با لبخند ادامه داد: «راستش فکر نمیکردم یه روز آرتــ...ین با کسی مثل تو ازdواج کنه.» 😶🌫️🔥
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+واای عشg پسره اومده تو عروسی و....😟🥶
هدایت شده از · ִֶָ ⋆ ᥴ⃘ᦱ گـــســـــتـــــرده ⁴ ســـــاعـــــته ارکـــــیـــــده · ִֶָ ᘎ
#قـراردادِعـشـق 💍🥶❤️🔥
همین که حرف نازگل رو شنیدم، نگاهم رفت سمت ســـ...ارا
نمیدونستم بین همsر اجbاریم و عشـــ...gی که هنوز توی قلbــــ....م بود، چی بگم! 😶🌫️💔
نازگل جلو اومد و آروم گفت: «آرتین... هنوزم دوسtـ...م داری، مگه نه؟» 🥶
https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49
+رمانی که هر پارتش یه شوکه🥵🥴