از حد نگرانی اضطراب کل بدنم یخ شده بود که یهو زنگ در خورد.
سرم گیچ میرفت، صدای دستگاها به گوشم میرسید.
نمیدونم چرا ولی احساس میکنم قاتل مامان بابام ارمان هس.
ا...ر...ن اینا جنازه مامان بابام هستن .
از اون موقع به بعد دیگه خبری از مامان بابام نشد.
حس میکردم ارمان یکی از تیکه مغز و خاطراتم بوده که حالا اون تیکه مغزمو کندن.
در اتاق رو باز کردم که دیدم ارن به ی صندلی بسته شده.
رمانت "آشنای من"
ژانر" جنایی، عاشقانه"
https://eitaa.com/romanashnaiman0000