☁️
هیچ سکانس و فریمی در این فیلم نیست که به خودی خود زیبا نباشه...
همینقدر خوشساخته و همینقدر عمیق که گفتم...
🌳 #سریال #سرگذشت_ندیمه
☁️
این جمله به تنهایی درسته...
ولی تو فیلم نویسندهش زن فرماندهی هست که خودش عاشق شوهرش شد... اما همسرش ابدا دیگه بهش عشقی نداره...
هیچ عزتنفسی براش نذاشته و...
و از اون زن فقط یه ظاهر پوشالی مونده بود در نگاه شما وقتی این جمله از کتابش رو خانم سفیر میخوند...
🌳 #دیالوگ #سریال #سرگذشت_ندیمه
بآغِ پُࢪتِقآل🍊
☁️ این جمله به تنهایی درسته... ولی تو فیلم نویسندهش زن فرماندهی هست که خودش عاشق شوهرش شد... اما
☁️
در مورد این خانم سفیرم بنویسم
ایشون مال کشور همسایهست (در اصل کانادایی هست ولی فرمانده به ندیمه میگه تاجرای مکزیکی هستن)
👠میاد از ندیمه میپرسه خوشحاله؟ راضیه؟ و... ندیمه هم مسلما جلوی اون همه آدم میگه آره..
👠حتی بهش میگه اگه برگردی عقب باز ندیمه میشی؟ اونم میگه آره:/
👠در اصل در کشور این زن هم زاد و ولد سفره و میخواد بیاد صنعت ندیمه داری و حتی تعدادی ندیمه ببره و در قبالش به گیلیاد پرتقال و میوه بده...
👠هیئت همراه این زن از همسر اصلی ندیمه و زندگی قبلیش خبر داشتن...
🌳 #سریال #سرگذشت_ندیمه
☁️
دیالوگ جالبی بین ندیمه و سفیر صورت میگیره وقتی ندیمه میگه ما رو با چی معامله کردی؟ یه مشت شکلات؟
سفیر میگه: یک ساله یک نوزاد تو کشورم به دنیا نیومده، کشور من داره میمیره‼️
و ندیمه میگه: کشور من، خیلی وقته مرده😏
🌳 #دیالوگ #سریال #سرگذشت_ندیمه
☁️
یه اتمام حجتی با سوگیری اثر سرگذشت ندیمه داشته باشم:
⛔️ سرگذشت ندیمه یک اثر برای کوبیدن مذهبی بودنه، حتی علی رغم اینکه در وصایا گفته گیلیاد فضایی کاملا ضدمسیحی داشته و همهچی رو به مسیحیت نسبت داده...
⛔️ بازهم، بازهم، بازهم ضد مذهبه
چون در ناخودآگاه و شاید خودآگاه شما هیچ شخصیت مثبت مذهبیای وجود نداره...
❌️ نویسنده هم به خودش زحمت نداد چیزی بگه در این باره...
💡 فقط برای رسوندن عقاید ضدمذهبش به همه ی ناخودآگاهها در دنیا (چه مذهبی و چه غیرمذهبی) کتاب وصایا رو نوشت و تو سریالش حتی به اسلامم اشاره داشت اونطوری که گفته شد...
والسلام...
🌳 #سریال #سرگذشت_ندیمه #نقد #کتاب
☁️
در ستایش تاریکی سیاه 🌑🖤
🌳 #رنگ
☁️
کلید انداخت و در را باز کرد، یاد گرفته بود نباید آیفون را بزند، ماشین را داخل پارک کرد و بنابر عادت دیرینه دروازه را بست و برگشت که برود خانه، ناخودآگاه دستش را روی دستگیره ی در گذاشت، باز نشد اصلا کسی آن را باز نکرده بود.
رفت و روی مبل دو نفره ی جلوی تلویزیون نشست، جورابهایش را درآورد و جایی انداخت، کسی غر نزد...
ناگهان یادش آمد این آخر هفته ختم کسی است، باید زمانشان را خالی کنند، حتی در مورد قبض برق هم چیزی نگفته بود، بی مروت ها خیلی گران حساب کرده بودند؛ پرتقالهای روی درختها هم رسیده بود هنوز تصمیم نگرفته بودند به هرکس چند کیلو هدیه بدهند. از همه مهم تر چند نفری که خیلی وقت بود با آنها رفت و آمد نداشتند هم چند باری آمدند و رفتند اما در مورد هیچ کدام باهم حرف نزدند.
خانه اصولا ساکت بود، فرزندی نداشتند که سروصدایی بکند، صدای اخبار را زیاد کرد، خیلی زیاد میخواست صدایش را بشنود که چیزی میگوید ولی نگفت...
خانه اینطور خیلی ساکت بود، هرصدایی که بود انعکاسی از اعمال خودش بود، سکوت خانه مثل آدم خواری صبور دنبالش میکرد...
همسرش رفته بود دنبال بچهها، بچههایی که هیچ وقت به دنیا نیامدند، آنقدر نیامدند که مادر خود به دنیای آنها رفت...
مادر است دیگر، میخواهد همیشه با فرزندانش باشد...
اما این مرد، این روزها تنهاست، خیلی تنها... و آخر هفته ختم زنیست که هیچ وقت مادر نشد... .
🌳 #دلی_نوشت ...