یکمی رویاعصاب و ناراحتکننده بهنظر میاد که بهم هیچیو نمیگی یا خبر ندارم و یهویی مواجه میشم با تصمیماتت.
خب واقعا ازت ناراحت بودم؛ پس لزوما یمدلی باهات صحبت کردم.
دست خودمم نبود؛ مدل صدامه.
هیچوقت فکرنمیکردم تو زندگیم.
مامانم سر سادهترین چیز اینجوری مثلا بخواد رکب بزنه بهم و امتحانم کنه.
راستش خیلی یجوری شدم.