برایش نوشتم «من هدیههای زیادی را برایت کنار گذاشته بودم. آنقدر ایستادم و نیامدی، که یکی یکی از دستانم افتادند و شکستند؛ یکیش همین قلبم .
𝗢𝘃𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗶𝗻𝗸 | اورثینک
ابتدا فکر میکردم شاید یک اتفاق ساده باشد
تا اینکه بعد از او هیچ اتفاق دیگری در من رخ نداد!
امسال نه برق داشتیم، نه اینترنت، نه آموزش درست، نه اعصابوروان برامون مونده، نه فرجههای امتحان منطقی بود؛ جنگ هم داشتیم. بازم یه دههشصتی میاد میگه: «زمان ما سختتر بود»🤡
بدبختی فقط اونجایی که یاد این میفتی که یامالم هم سن توعه اما امروز امتحان فارسی نداده .