eitaa logo
🇮🇷آموزش زبان | استاد پورمند
9.2هزار دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
2.3هزار ویدیو
17 فایل
یادگیری انگلیسی استاندارد 🌱حق شماست 💯به لهجه آمریکایی 💯 🕶️ محمد پورمند 💎 کارشناسی: ادبیات #انگلیسی 💎 کارشناسی ارشد: #آموزش زبان انگلیسی 💎۱۵ سال سابقه تدریس #مکالمه 👇کانالمون @PEC_ENG ارتباط با من 👇 @MrPoormand 📲۰۹۱۱۲۵۹۹۲۵۵
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پاسخ به چالش😍
سلام به شما دوستای عزیزم صبحتون بخیر حالتون چطوره؟😍
♦️دلم براتون تنگ شده بود چند ساعتی میشه ندیدمتون😄😁 🔻دارم براتون یه ویدیو آماده میکنم قراره امروز ویدیومون هیجان انگیز باشه پس حتماً حواستون به کانال باشه 😉☺️ 🥳
🙈🙊آماده شد داره ارسال میشه
بریم باهم این ویدیو جدیده رو ببینیم☺️🔻
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نبینی ضرر کردی 🔥بلد نیستی بگی ؛ من خیلی هیجان زدم. اون خیلی هیجان انگیره؟🔻 🔰 I'm very excited. 🧩 من خیلی هیجان زده ام. 🔰 it's very exciting. 🧩 اون خیلی هیجان انگیزه. برای دیدن مثال و توضیحات بیشتر حتماً همین الان ویدیو رو داغ داغ نگاه کن🔥 آموزش 💯 درصد رایگان با لهجه استاندارد آمریکایی 👇 https://eitaa.com/joinchat/2540830745C1a4ea9cbd9
میخوام براتون داستان بگم 🥳🇺🇸
🧩 کوتاه و آموزنده Once upon a time, there was a wise old man who lived in a small village. The villagers would often come to him seeking advice, and he would listen patiently and offer them wisdom. One day, a young boy approached him and asked, "How can I be happy?" The old man thought for a moment and then handed the boy a spoon filled with oil. "Walk around the village," he said, "and come back to me without spilling a drop of oil." The boy did as he was told, carefully balancing the spoon and making his way around the village. When he returned, the old man asked him, "Did you see the beautiful flowers along the way? Did you notice the birds singing in the trees?" The boy realized that he had been so focused on not spilling the oil that he hadn't noticed any of these things. "Happiness," said the old man, "is not about avoiding spills, but about enjoying the journey."
🧩 فارسی داستان آموزنده یکی بود یکی نبود، مردی پیر و دانا در یک روستای کوچک زندگی می کرد. مردم روستا برای گرفتن نصیحت به او مراجعه می کردند و او با صبر و حکمت به آنها گوش می داد. یک روز، یک پسر جوان به او نزدیک شد و پرسید: "چطور می توانم خوشحال باشم؟" مرد پیر برای چند لحظه فکر کرد و سپس یک قاشق روغن به پسر داد و گفت: "به دور روستا بچرخ و برگرد پیش من، بدون اینکه یک قطره روغن از قاشق بریزی." پسر دستورات مرد را اجرا کرد، قاشق روغن را با دقت تعادل داد و به دور روستا رفت. وقتی به پیرمرد بازگشت، پیرمرد از او پرسید: "آیا گل های زیبا را در طول مسیر دیدی؟ آیا متوجه پرندگان در حال آواز خواندن در درختان شدی ؟" پسر متوجه شد که به همه اینها توجهی نکرده بود، زیرا تمرکزش روی این بود که روغن را از نریزد. مرد پیر به او گفت: "خوشبختی به معنای جلوگیری از ریختن روغن نیست، بلکه لذت بردن از سفر است."
♦️نظرتونو میخوام راجع به داستان بدونم 🔻دوس دارین هفته ای یه بار داستان داشته باشیم؟ برات آموزنده بود؟! فقط بگین🔻 Yes یا No @Mrpoormand
🇮🇷آموزش زبان | استاد پورمند
🎧#چالش لسنینگ 🎧 گوش کنید ببینید چی میگه هر چی شنیدین رو برام بنویسید یا بگید😎🔻💪 @Mrpoormand #انگ
. . راستی اینم جواب چالش لیسنینگمون🔻 - why are we stopping? چرا وایستادیم؟ - I think we got a flat in the back. گمونم‌ چرخ عقب پنچر شده. - Yeah, I heard it too. آره منم شنیدم.