یلدا بهونه بود ؛ ما طولانی ترین شبهای عمرمون تنهایی گذشت،بین ِ تمامِ دردها.
یک دقیقه که سهله ؛ ما ساعتها و بلکه روزها و هفتهها شب های بلندو گذروندیم ؛ چه شبهایی که صبح شدن و ما لابهلای بغضها جا خشک کردیم ؛ و بست نشستیم تا طلوع صبح بعدی.
واسهیِ ما کل ِ شب نه ، کل ِ سال یلداست.
تنهاییم شبیه تنهاییِ ظهرای بچگیم شده وقتی که همه میخوابیدن و من خوابم نمیبرد ، آدما بودن اما نبودن .