عشق، فلسفه و منطق درک نمیکند..
به خودت که میآیی حضور او را در جایی حوالی قلبت، حس میکنی... و چه طعم نابی است این حضور های ناگهانی..
طعمی مانند ترشی مطبوع گوجه سبز.. یا شیرینی مربای بالنگ که عجیب لای آن نان سنگک مزه میدهد...
از نگاه فرهاد های کوه کن به شیرین ها؛ میتوان عمق عشق را درک کرد... آن شیشه های شفافِ نگاه؛ هرگز دروغ نمیگویند..
و هزاران بار باید این را جمله را تکرار کرد:
عشق، فلسفه و منطق درک نمیکند...
هیچکس بعد رفتن کسے نمےمیرد؛
اگر منظورتان از مُردن این است کہ کسي دراز بہ دراز بیوفتد سینہ قبرستان و رسماً از دست برود؛ بلہ درست است.
هیچکس بعد رفتن کسے نمرده! اما نمےدانم، اینکہ یک نفر بعد از رفتن دیگری هنوز قلبش مےتپد، هنوز نفس مےکشد، راه مےرود و حرف مےزند، اما خیلے وقت است کہ تمام شده، جسمش مانده و روحش مدتهاست دفن شده؛ اسمش چیست
دل میکَنے...
از آدما، از حسهایے کہ بهشون داشتے، از وقتایے کہ حالت از تہ دل خوب بوده باهاشون.
دل کندن آسون نیستا؛ نہ!
مثل جون کندنہ!
جدا از اون دردهایے کہ داری توو لحظہ میکشے، دلتنگ هم هستے...!
با این حال، میتونہ سختتر از جون کندن باشہ!
ولے اگہ کندی، اگہ از تہ ریشہی اون دل رو برداشتے و رفتے، دیگہ نمیتونے مثل قبل وصل کنے تیکہهای دلت رو بہ هم...!
و اون موقع دیگہ خیلے چیزا عوض شده
هر روز که میگذرد بیشتر احساس میکنم که زندگی چیزی جز یک خواب بی معنا نیست
داستایوفسکی ـ شیاطین
میخواهم حداقل یک نفر را داشته باشم که بتوانم با او در مورد همه چیز صحبت کنم، درست همانطور که با خودم حرف میزنم
داستایوفسکی ـ ابله
بهترین کار برای یافتن، نگاهکردن است. وقتی نگاه میکنید، بههرحال چیزی مییابید، حتی اگر چیزی نباشد که به دنبالش بودید.