آدما عوض نمیشن
فقط روز به روز قلب هاشون کوچکتر میشه و احساساتشون با درد بیشتری میمیرن....!!
مقدمات مرگ آماده میشود اما من نمی میرم چشم اندازه از اندوه پیر میشود آوازه های دردناک در شب از چشمان من به زمین میریزد و در صبح نام اشک میگیرد....
زمستان است و چشمِ ڪوچهے دل از انتظارت، سپید. پرندهے مهاجرم، بگو با ڪدام برف مینشینے بر شاخسارِ تنهاییام؟ دلواپس سرما مباش. در این سرای، از هیزم دل، آتشے برافروختهام ڪہ تنها با عشقِ اهواراییِ اوناریس، خداے جنگ و شڪار، شعلهور خواهد ماند.
ما نیمی از عمر خود را در انتظار کسانی
که دوستشان داریم می گذرانیم و نیمی دیگر را در حال ترک کسانی که دوستشان داریم.
_ویکتو هوگو
شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ در دستم
بگفتم:خالقا! یارب؛ تو فکر کردی که من مستم؟
تو فرعون را خدا کردی؛ تو شیرین را زفرهادش جدا کردی
تو فکر کردی که من مستم؟