زمستان است و چشمِ ڪوچهے دل از انتظارت، سپید. پرندهے مهاجرم، بگو با ڪدام برف مینشینے بر شاخسارِ تنهاییام؟ دلواپس سرما مباش. در این سرای، از هیزم دل، آتشے برافروختهام ڪہ تنها با عشقِ اهواراییِ اوناریس، خداے جنگ و شڪار، شعلهور خواهد ماند.
ما نیمی از عمر خود را در انتظار کسانی
که دوستشان داریم می گذرانیم و نیمی دیگر را در حال ترک کسانی که دوستشان داریم.
_ویکتو هوگو
شبی در کنج میخانه گرفتم تیغ در دستم
بگفتم:خالقا! یارب؛ تو فکر کردی که من مستم؟
تو فرعون را خدا کردی؛ تو شیرین را زفرهادش جدا کردی
تو فکر کردی که من مستم؟
- دلهای مـا کـه به هم نزدیـک باشـد، دیـگر چـه فرقـی میکنـد کجـای این جـهان باشـیم؛ دور بـاش؛ اما نزدیـک، مـن از نزدیـک بـودنهـای دور میترسـم.
৲فیلوفوبیا ✧⋆₊
وقتی یاده اکیپم میفتم که چقد پرشور بود ولی الان... 🚮🚮
آدمای اضافیو هم از تویِ زندگیت و هم از تویِ گوشیت مسدود میکنی🛐