صدای شلیک آمد همه پرنده ها پریدند من ماندم به امید شلیکی دیگر اما شکارچی خودش را کشته بود
(این گونه شد عشق کور شد..)
یه روز خصومیت های انسانی حوصلشون سر میره دور هم جمع میشن
مهربانی. عشق. حسادت. نفرت. حرص طمع. دروغ. خیانت
میگن چیکار کنیم حوصلمون سر نره
بین اینا عقل هم بوده
پیشنهاد میده قایم باشک بازی کنیم
دیوانگی فریاد میزنه من چشم میزارم
و شروع میکنه به شمردن یک دو سه.. قرار بود به۱٠٠برسه
دروغ میگه من زیر سنگ قایم میشم ولی دروغ. دروغ میگه میره تو دریاچه قایم میشه
خیانتم میره تو سطل اشغال قایم میشه
حرص طمع تو کیف پول
خلاصه همه یه جا قایم میشن جز عشق
عشق هرچی میگرده جایی واسه پنهان شدن پیدا نمیکنه در همین لحظه دیوانگی هم داشته به عدد ۱۰۰نزدیک میشده ۹۷.۹۸ عشق که هیرون بوده سریع پشت بوته گل رز قایم میشه دیوانگی فریاد میزنه من دارم میام اولین کسی که پیدا میکنه تنبلی بوده. چون تنبل بوده قایم نشده بوده یکی یکی خصوصیات هارو پیدا میکنه جز عشق
بعد از چندلحظه حسادت میاد و اروم بهش میگه عشق تو بوته گل رز قایم شده دیوانگی هم یه شاخه از بوته جدا میکنه و لگد میزنه به بوته یهو عشق با گریان نالان میاد بیرون و میگه اخ کور شدم از چشماش خون می امده همه حیرت زده نگا عشق میکردن دیواانگی به خودش میگه من چیکار کردم؟ من عشق را کور کردم حالا چطور درمانش کنم؟ عشق میگه لگدی که به بوته گل رز زدی خورد به چشم من و من دیگر کور شدم توهم نمیتوانی من را درمان کنی ولی اگر میخواهی به من کمک کنی راهنمای من شو
و اینگونه بود عشق کور شد و دیوانگی هم همراه عشق شد!!/
واسه همینه که میگن
عشق کوره و ادم عاشق نمیتونه درست تصمیم بگیره:)
در این دنیا اگر کاری را بخواهی پیش ببری چه با خواست خودت، چه با زور بازهم زمان زیادی سپری می شود تا به درستی پیش رود.
در نظر من این دنیا زمان زیادی را صرف خواسته ها و رسیدن های ما می کند اما چه فایده تکلیفمان چیست؟
باید صبور بود و آرام تا به نتیجه رسید!
گاهی میرویم
نه از سرِ میل به رفتن
که از سرِ بیفایدگیِ ماندن...
- نجیب محفوظ