در آن هنگام که من کسی را برای کمک صدا میزدم ، تنها تو صدایَم را شنیدی و رفتی.
گاه ماهم چون نهنگِ خستهای جا میزنیم ، او به خشکی میزند ، ما دل به دریا میزنیم
فکرایی که دوازدهِ شب به بعد میاد تو ذهنم ، تو ذهن قاتل زنجیرهای خطوت نمیکنه
من وحشتناکترین فکرها را در سر میپرورانم ، اگر میخواهی مرا نجات دهی عجله کن