فراموشت میکنم تو پنجمین فصل سال،توی چهارمین ماه زمستون،تو فرودگاهی که کشتی میاد،ساعت 25:61 دقیقه، تو شبی که اسمونش خورشید داره،تاریخ 33ام اسفند،وقتی که روی ماه ایستادیم توی فصل بهاری که نوروز نداشته باشه،توی سالی که هیچوقت ماه کامل نشه،تویه هفته ای که پنجشنبه نداشته باشه،وقتی که دیگه دوست نداشته باشم،وقتی برگ درختها آبی بشه، وقتی درختها توی آسمون ریشه کنن، وقتی دریاها برن تو آسمون و ستارهها روی زمین راه برن، وقتی صدای بارون بشه مثل صدای رنگینکمان، وقتی خورشید دیگه گرد نباشه و هر روز یه شکل عجیب به خودش بگیره، وقتی ساعتها دیگه عدد نداشته باشن، وقتی تقویمها دیگه روز و ماه رو نشون ندن، وقتی زمین از چرخیدن وایسه
دقیقاً همونقدر غیرممکن..؛
دلم گرفته، انگار آسمون زندگیم همیشه ابریه، خورشیدشم پشت یه دیوار بلند گم شده. هرچی دست دراز میکنم، نمیتونم بهش برسم. کاش زندگی مثل کتاب بود، یه جاییشو میبستی، ورق میزدی و از یه جای دیگه شروع میکردی. ولی اینجا، نه پایانش دست منه، نه شروع دوبارهش. هر شب با خودم فکر میکنم، شاید تو خواب، آروم بگیرم، اما حتی خوابم هم قصههای غمگینو ادامه میده..؛
...و در آخر او دستش را به سمت من دراز کرد، نگاهی که گرمتر از یک آفتاب نیمهخستهی زمستانی بود. با تردید، دستم را در دستش گذاشتم؛ انگار زمان برای یک لحظه کوتاه، نفسش را حبس کرده بود. صدای آرام نفسهایش، نوایی بود که به قلبم جان میبخشید، و حضورش مانند شکوفهای بود که بهاری تازه را به جان میبخشید. درست وقتی که گمان میکردم در تاریکی گم شدهام، او پیدا شد. عشق بیصدا، مثل نسیمی ملایم، ما را در برگرفت و دنیایمان را تغییر داد
৲فیلوفوبیا ✧⋆₊
از ته قلبت آرزو میکنی ینفر شام دعوتت کنه یه جا بس توی خونه موندی ولی هیچکس دعوتتون نمیکنههه🚮
اونایی که با وُیس جوابت رو میدن🛐