...و در آخر او دستش را به سمت من دراز کرد، نگاهی که گرمتر از یک آفتاب نیمهخستهی زمستانی بود. با تردید، دستم را در دستش گذاشتم؛ انگار زمان برای یک لحظه کوتاه، نفسش را حبس کرده بود. صدای آرام نفسهایش، نوایی بود که به قلبم جان میبخشید، و حضورش مانند شکوفهای بود که بهاری تازه را به جان میبخشید. درست وقتی که گمان میکردم در تاریکی گم شدهام، او پیدا شد. عشق بیصدا، مثل نسیمی ملایم، ما را در برگرفت و دنیایمان را تغییر داد
৲فیلوفوبیا ✧⋆₊
از ته قلبت آرزو میکنی ینفر شام دعوتت کنه یه جا بس توی خونه موندی ولی هیچکس دعوتتون نمیکنههه🚮
اونایی که با وُیس جوابت رو میدن🛐
تهش تنهایی ازپس همه چی برمیام،ولی دروغ چرا؟ نمیخوام تنهایی همه چی رو حلش کنم .