کتاب ها ، خطوطی از جوهر برروی درختان نیستند ،
کتاب ها ، خطوطی از افکار روح های نادیده گرفته شدهاند .
احساس پوچی، انگار تو یه جای خالی و بیصدا گیر کردی یه چیزی سنگین رو سینته که نفس کشیدن رو سخت میکنه، انگار هر نفس مثل یه نبرد سنگینه. زمان هم عین لاکپشت میگذره و هر لحظه یه سال طول میکشه
ولی خب، حتی وسط این تاریکی و سنگینی، شاید یه کورسوی امید باشه. یه جرقه کوچیک که بهمون میگه این حال بد بالاخره میگذره،اما نمیدونم کی این امید بیاد..؛
هدایت شده از Chezile | rip
کمکم دارم به آدمی تبدیل میشوم که فقط با خودم حال میکنم؛
میدانی؛
عجیباست که دیگر دلم نمیخواهد میان جمعی پر از خنده و شادی باشم.
دلم برای دادزدن ها و خندیدن ها و چندین ساعت مسخره بازی درآوردن ها هم تنگ نمیشود .
دلم سکوت میخواهد؛
میدانم برایِ همیشه نیست ، ولی حداقلش ، دلم میخواهد تا زمانی که ادامه دارد ، از آن لذت ببرم.
دلم میخواهد تنهایِ تنها ، دراعماقِ یک جنگل ، گوشه دنجِ کمددیواری ، یا کنار پنجره بارانی اتاقم ، همراه با یک دوجین کتاب و فقط یک فنجان چای بنشینم و بخوانم .
یا ساعت ها ، جلویِ تلویزیون بنشینم و سریال موردعلاقهام را بارها و بارها تماشا کنم .
من دلم میخواهد تنها باشم؛
درخیالاتم.
حتی پدر و مادرم هم نباشند .
یا بهترین دوستانم.
من تنهاییام را میخواهم.
✯افکارِ درهم ُبرهمِ جعبه خاطراتِ توسکا🌱
۱۴۰۴/۱/۲