به جایی رسیدم که نمیدونم چی واقعی هست و چی نیست ، حتی به خاطرات گذشته هم شک میکنم ، هرچیزی رو که به یاد دارم مرور میکنم و نمیدونم کدومش واقعی هست ، فاصله ام با جنون از تار مو هم کمتره..؛
الان این مهم نیست که دور 99 درصدتونن خط کشیدم ُ قطع ارتباط کردم به معنیِ اینه که تنها شدم مهم اینه الان آرامش رو به دست آوردم ُ خداروشکر میکنم که دیگه بخشی از زندگیم نیستین
زخم عمیق تنهایی را با یاد تو مرهم میزنم، چون درود صبحگاهیات، نور امیدی است که در دل شب طنینانداز است.
توی یه باغ پر از گلای خوش رنگ، یه نسیم ملایم میوزه که حس خوبی و دوستی رو میاره، هر گل یه داستانی داره و هر رنگش خوشحالی زندگی رو نشون میده. وسط این همه زیبایی، یه پیام هست: حتی وقتی همه چیز تاریکه، همیشه یه نور هست که ما رو به سمت امید میبره
حس تنهایی دلم رو فشار میده؛ قلبم مثل گلی بیاحساس، خالی و دردمند شده، هر بار که میتپه، یاد نبودن عشق رو به یادم میاره، اما جالبه که روح و روانم توی یه آرامش عجیب هستن..؛
دلم میخواد توی یه جا بمونم که هیچ صدایی نیاد، هیچکس دور و برم نباشه و فقط سکوت باشه. میخوام از همهچیز دور بشم، از فکرهایی که مثل سایههای سیاه پشت سرم دنبالم میکنن. دلم میخواد توی یه اتاق تاریک بشینم، جایی که تنها نورش، شادیهای گذشتهام رو به یادم نیاره. دلم میخواد ذهنم خالی بشه، بیفکری، بینگرانی. فقط یه نفس عمیق بکشم و بگم، اینجا هیچکس نیست، هیچ دردی نیست؛ فقط من و سکوت، و شاید آرامشی که سالها دنبالش بودم..؛
৲فیلوفوبیا ✧⋆₊
اونایی که با وُیس جوابت رو میدن🛐
اون یه نفر که کلا دنبالِ توجه هستش ُ همش پز میده با وجود اینکه چیزی هم نیست🚮