خدا مثل یه چراغ میمونه تو دل تاریکیها؛ هر وقت یادش میکنم، یه امیدی تو دلم جوونه میزنه و میگه من حواسم بهت هست وقتی سختیها دور و برم رو گرفته، یادم میآد که همیشه به من قوت قلب میده، با هر نفس، حس میکنم محبتش رو، و مثل یه دوست خوب، در کنارم ایستاده، در هر قدمی که برمیدارم، میدونم که راهم رو روشنتر میکنه و به من یادآوری میکنه که همیشه میشه دوباره شروع کرد..؛
میانهی راه ایستاد و از خودش پرسید:
یعنی تمام زندگی همین است؟
« همین تحمل کردنها ، صبر کردنها و دوام آوردنهای اجباری؟»