به چه می اندیشی؟!
به خزانی که گذشت؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگررفت ز یاد؟
به چه می اندیشی؟!
به دوچشمی که توراهیچ ندید؟
به دودستی که توراهیچ نخواست؟
به رفیقی که غبارغمت ازچهره نرفت؟
یابه قلبی که برایت سخن ازعشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟!
به بهاری دیگر به امیدی دیگر یا رفیقی دیگر...
-محمدعلی بهمنی
بیا ای روح سرگردان، در این آغوش پیدا شو
زِ دنیای وهم و تردید، رها شو، بیپروا شو
در این دریای بیکران، که نامش قلبِ بیتاب است
بیا ای قطرهی کوچک، بیا و در من غرق شو
-مالکِ چنل(ف**)
بیا به خوابم امشب، ای نازنینم
که در بیداریام جز غم، تو را هرگز نبینم
در آن رویای شیرین، تو را در بر بگیرم
به جای اشک حسرت، زِ شوق و شادی بمیرم
لبت را، ای گلِ سرخِ بهاری، بوسه باران
کنم با جان و دل، با عشقِ بی حد، بی کران
شاید در خواب بوسم، آن لبهای چو قندت
که مرهم باشد این بوسه، بر این دلِ دردمندت
بیا امشب به خوابم، ای امیدِ زندگانی
ببوسم روی ماهت، تا سحر، تا جاودانی
-مالکِ چنل(ف***)
هدایت شده از Tweety
غروب آخرین جمعهی تعطیلات، دلگیرتر از چیزی بود که باید.
افسردگی
بهاییست که آدمها
برای شناخت خود میپردازند ،
هرچه عمیقتر به زندگی بنگری
به همان مقدار هم عمیقتر رنج میبری.🌱