شاید بنظرتون عجیب باشه اما زمانی که بیدارم زندگیم تمایل عحیبی به از هم پاشیدن داره .
کنارِ پنجره سیگار میکشید ، خسته بود.
اینقدر خسته بود که یادش رفت بعد از آخرین پُک ، سیگارشو پرت کنه پایین نه خودشو
بود و نبودش فرقی نمیکرد ، دوستانِ زیادی هم نداشت ، نگران این مسئله هم نبود. جزء دستهای بود که اصلا حوصلهی آدمها را ندارد