در هیاهو و خوشحالی ام،در بهترین لحظات عمرم ناگهان یک ترس و احتمال و تذکر ظاهر میشود تمام شور و شوقم،امیدم،حالم، لبخندم،سناریوهایم،برنامههایم،خوشگذرانیام همه و همه در هوا دود میکند
از دلم بیرون شد اما قلبم هنوز به خاطرش درد میکند،آن اتفاق کمتر از ۱۰ ثانیه بود کنون هر ۱۰ ثانیه ۱۰ بار در ذهنم مرور میشود
انگار افکارم همان لحظه تبدیل به ترس شدند.
میدانم،میدانم،همه حسرت است ولی بزار غرق رویا باسم شاید برای چند دقیقه کمی طعم زندگی را بچشم
کیلومتر ها فاصله دارم با او
ولی بینهایت فاصله احساس است
او مرا میبیند؟آیا میداند دیوانه اش هستم