eitaa logo
پیش دبستانی کیامهر🔰
16هزار دنبال‌کننده
20.1هزار عکس
4.7هزار ویدیو
1.3هزار فایل
اموزشهای پیش از دبستان را با ما دنبال کنید http://eitaa.com/joinchat/2204762126Cc6dc2e98aa @PISHDABESTANIKIA لینک گروه جهت پرسش و پاسخ و تبادل تجارب https://eitaa.com/joinchat/3881041938Cc08fe3fa34 آیدی جهت تبلیغات و تبادل : @kimiarhn8379
مشاهده در ایتا
دانلود
6.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ ترانه کودکانه : ❄️😍 « زمستان » 😍❄️ منابع حرارتی
۳۰ آذر ۱۴۰۳
10.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش فصل ها با ترانه برای کودکان ، فصل زمستان
۳۰ آذر ۱۴۰۳
شعر فصل زمستان
۳۰ آذر ۱۴۰۳
اَلسّون و بَلسّون  رفته بابام خراسون دلم شده یه ذرّه  برای او، خدا جون! اَلسّون و بَلسّون  می باره برف و بارون بابام برام می آره  سوغاتی فراوون اَلسّون و بَلسّون  زمستونه، زمستون خداجونم، بابامو به خونه مون برسون
۳۰ آذر ۱۴۰۳
زمستونه زمستونه فصل تگرگ و بارونه هوا شده خیلی سرد روی زمین پر از برف چه خوبه کودکستان وقتی میشه زمستان کلاغ های سیاه رنگ بخاری های روشن وقتی بارون میباره دلم میخواد دوباره برم به کودکستان میان آن گلستان
۳۰ آذر ۱۴۰۳
مژده بده مادر جون اومده باز يه مهمون سوغاتي چي آورده؟ برف و تگرگ و بارون باز ننه سرما مي گه قصه هاي فراوون اسم قشنگش چيه زمستونه,زمستون
۳۰ آذر ۱۴۰۳
زمستونم و زمستونم برفی دارم فراون به هر طرف رو می یارم یک اثر از خود می زارم اگر می خوای تو فصل من اینجوری نلرزی مثل من برو پای بخاری تا من بشم فراری
۳۰ آذر ۱۴۰۳
داستان فصل زمستان
۳۰ آذر ۱۴۰۳
کوکو و زمستان زمستان از راه رسیده بود و سرمای شدیدی همه جا را فرا گرفته بود. پرنده ای کوچولو به نام کوکو موقع کوچ از بقیه ی دوستانش جا مانده بود. او تنها و خسته بود و تصمیم گرفت به اولین درختی که رسید بماند تا دوباره در بهار دوستانش را پیدا کند. پروازکنان به یک دهکده ی کوچک و پُر درخت رسید. به اطراف پرواز کرد و گشت تا کمی چوب و گیاه خشک برای ساختن لانه، پیدا کند. کم کم برف قشنگی شروع به باریدن کرد و خیلی زود همه جا را سفیدپوش کرد. کوکو هر چه قدر گشت چیزی پیدا نکرد هوا تاریک شد و شب از راه رسید. کوکو در حالی که از سرما می لرزید خسته و ناامید روی شاخه ی یک درخت نشست. کنار درخت، از دودکش یک کلبه ی چوبی دود بیرون می آمد. کوکو با خودش گفت: «حتماً اون جا خیلی گرمه. کاش اون جا بودم و کنار بخاری می خوابیدم ... آخ! چه قدر خسته ام! » چند دقیقه بعد یک پسربچه از کلبه بیرون آمد تا از انبار، چوب بردارد و داخل بخاری بیاندازد. کوکو را دید که از سرما می لرزد و به فکر فرو رفت. او که پسر مهربانی بود، تصمیم گرفت تا یک لانه ی چوبی برای پرنده کوچولو بسازد و کوکو را از سرما نجات دهد. با کمک پدرش برای کوکو یک آشیانه ی قشنگ درست کرد و داخل آن علف های نرم گذاشت. لانه را از دیوار کلبه آویزان کرد و روی لبه ی آن برای کوکو دانه پاشید. سپس همراه پدرش به کلبه برگشت و از پشت پنجره به کوکو نگاه کرد. کوکو وقتی دانه ها را دید، روی لبه ی لانه نشست و شروع به خوردن دانه ها کرد. کم کم داخل لانه رفت و روی علف های نرم خوابید و از خدای مهربان برای پسر آرزوی سلامتی و خوشبختی کرد. او در آن جا ماند تا با آمدن بهار دوستانش را پیدا کند.
۳۰ آذر ۱۴۰۳
به نام خدای مهربان اسم این پسر سامان است. سامان فصل زمستان را خیلی دوست دارد. چون در فصل زمستان می‌تواند برف‌بازی کند و آدم‌برفی بسازد. سامان برای برف‌بازی کردن، اول لباس گرم می‌پوشد. بعد، سر و گردنش را با کلاه و شال می‌پوشاند و با شال، جلوی دهان و بینی خود را می‌گیرد تا سرما نخورد. بعد، دستکش دستش می‌کند و جوراب گرم و چکمه می‌پوشد.
۳۰ آذر ۱۴۰۳
سامان هیچ‌وقت به‌سرعت روی برف‌ها نمی‌دود. چون می‌داند ممکن است سر بخورد و سر یا دست‌وپایش بشکند. او موقع برف‌بازی کردن، گلوله‌های برفی بسیار کوچکی به‌طرف دوستانش پرتاب می‌کند. سامان در فصل زمستان، پشت پنجره برای پرنده‌ها دانه می‌ریزد. چون می‌داند که پرنده‌ها در زمستان غذای کمتری پیدا می‌کنند و ممکن است گرسنه بمانند.
۳۰ آذر ۱۴۰۳