eitaa logo
روابط عمومی پلیس
5.7هزار دنبال‌کننده
54.8هزار عکس
15.5هزار ویدیو
202 فایل
لینک کانال
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 "قالیباف" شهادت فرمانده پلیس آگاهی سراوان را تسلیت گفت 🔸 "محمدباقر قالیباف" رئیس مجلس شورای اسلامی با صدور پیامی شهادت مظلومانه سرگرد علیرضا شهرکی فرمانده پلیس آگاهی شهرستان سراوان حین انجام خدمت را به خانواده وی تسلیت گفت. 🔺در این پیام آمده است: 🔸 شهادت مظلومانه فرمانده پلیس آگاهی شهرستان سراوان سرگرد علیرضا شهرکی بر اثر تیراندازی و در حین انجام خدمت موجب تأسف گردید. 🔸 دلاوران و حافظان امنیت کشور و آسایش مردم همواره با اقتدار و قاطعیت در مقابل اشرار و عوامل ناامنی ایستاده‌اند و هیچگاه اجازه تعدی و اخلال در آرامش و نظم جامعه را نخواهند داد. 🔸 لازم است دستگاه‌های امنیتی و انتظامی نسبت به شناسایی و برخورد قاطع با عوامل این حادثه اقدام نمایند. 🔸 ضمن عرض تسلیت به مردم ولایت‌مدار سراوان و خانواده گرانقدر این شهید از درگاه خداوند متعال برای روح این شهید سرافراز علو درجات و رضوان الهی و برای بازماندگان صبر و شکیبایی مسالت می‌نمایم.
💢 قابل پیش‌بینی بود که باز هم همه تقصیرها بیفته گردن اشتباه ادمین!!! ✍️ منافقین بدتر از کفارند
🔷 دو روزه از انتشار خبر شهادت ناجوانمردانه این جوان رعنا شهید توسط اوباش و چند روز از شهادت آیت الله سلیمانی می‌گذرد، اما این وکیل شیاد بی شرف که قبلا از سیدالشهدا برای حمایت از اوکراین مایه گذاشته و توییت زده بود و برای یه سطل ماست فغان سر داده بود که باید بازداشت بشه و ... اما هنوز در مورد این جنایت های وحشتناک و جنایت شهادت مظلومانه رییس پلیس سراوان و همسد بیگناهش لال شده و خفه خون گرفته !
✍️ رمان 💠 از بهت آنچه می‌شنیدم فقط خیره نگاهش می‌کردم، دیگر خبری از خشم صدا و چشمانش نبود، هنوز خاکی که به صورتش پاشیده بودم، روی پلک و گونه‌هایش مانده و انگار دیگر آن مأمور تفتیش نبود که با لحنی ملایم صحبت می‌کرد :«من برا شناسایی اومده بودم، پشت همون خاکریز. موقع غروب حرکت اون ماشین به نظرم مشکوک اومد، ترسیدم باشه که داره میاد سمت . با دوربین که نگاه کردم یه زن تو ماشین بیشتر مشکوکم کرد، از چشمای بسته تون فهمیدم اسیر شدید. قبل تاریکی همکارام منتظرم بودن، اما نتونستم برگردم، مجبور شدم مداخله کنم.» او می‌گفت و من در پیچ و تاب کلماتش معجزه (علیه‌السلام) را به چشمم می‌دیدم و باور نمی‌کردم که نبض نفس‌هایم را شنید و نجوا کرد :«خیلی دلم می‌خواست همونجا نفسش رو بگیرم اما نباید کمین‌مون حوالی لو می‌رفت، برا همین مجبور شدم با پول دهنش رو ببندم که فکر آدم‌فروشی به سرش نزنه تا چند روز دیگه که فلوجه رو براشون جهنم کنیم!» 💠 لطافت لحن و نجابت نگاهش عین رؤیا بود، تازه می‌فهمیدم در تمام آن لحظاتی که خیال می‌کردم برای تصاحبم دست و پا می‌زند، مردانه به میدان زده بود تا این دختر غریبه را نجات دهد که پای چشمانم از نفس افتاد. یک دستش به فرمان بود، با دست دیگر پنجره را پایین کشید تا حال خرابش را در خنکای شب بیابان پنهان کند و نمی‌دانست با این دختر در تاریکی این جاده چه کند که صدایش به زیر افتاد :«شما جایی رو تو بغداد دارید؟» 💠 نگاهم حیران روی لباس سیاهش می‌چرخید و هنوز زبانم جرأت جم خوردن نداشت که به جای پاسخ، یک کلمه پرسیدم :«شما کی هستید؟» از سرگردانی سوالم، اوج پریشانی‌ام را حس می‌کرد و هول من نفسش را برده بود که ناشیانه طفره رفت :«اگه بغداد جایی رو سراغ دارید، آدرس بدید برسونم‌تون!» 💠 چراغ‌های بغداد و تابلوی ورودی شهر در انتهای مسیر پیدا شده و من نایی به گلویم نمانده بود که بی‌صدا پاسخ دادم :«خانواده من فلوجه هستن، بغداد کسی رو ندارم!» در برابر بی‌کسی و ناامیدی‌ام لبخندی فاتحانه لب‌هایش را گشود و با کلماتش قد علم کرد :«خیلی زودتر از اونی که فکر کنید، فلوجه میشه و برمی‌گردید پیش خانواده‌تون.» 💠 ترافیک سرشب ورودی بغداد معطل‌مان کرده و من هنوز گیج اینهمه نگاهم در تاریکی شب و بین ماشین‌های مقابل‌مان می‌چرخید که خودش دست دلم را گرفت :«دیگه نترسید! هر چی بود تموم شد.» هنوز ناله یاصاحب‌الزمانم در گوشش می‌پیچید و سوالی روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد که نگاهش به ردیف اتومبیل‌ها ماند و گرمی لحنش بر دلم نشست :«شما هستید؟» 💠 اکثریت فلوجه بودند و شاید باورش نمی‌شد همین دختر اسیر داعش اتفاقاً باشد که چشمانم از شرم آنچه از زبان آن نانجیب در موردم شنیده بود، به زیر افتاد و صدایم شکست :«بله!» نگاهش نمی‌کردم اما از حرارت نفس بلندش فهمیدم تصور بلایی که دور سرم می‌چرخید، آتشش زده و دیگر خیالش راحت شده بود که به جای من، به پای (علیه‌السلام) افتاد :«مگه میشه حضرت (علیه‌السلام) شیعه‌هاشو بین اینهمه گرگ تنها بذاره؟» 💠 و همین اعجاز حضرت نجاتم داده بود که کاسه شکست و اشک از چشمانم چکید. دیگر خجالت می‌کشیدم اشک‌هایم را ببیند که گریه را در گلو فرو می‌بردم و باز نغمه بغضم به وضوح شنیده می‌شد تا وارد شدیم. سوالش هنوز بی‌پاسخ مانده و شاید شرم می‌کرد دوباره بپرسد که خودم پیش‌دستی کردم :«یکی از دوستای زمان دانشجویی‌ام تو بغداد زندگی می‌کنه!» و همین یک جمله گره کور فکرش را گشود که بی‌معطلی پرسید :«آدرس‌شون کجاست؟» 💠 نمی‌دانست برای رفتن به خانه نورالهدی تا چه اندازه معذب هستم که با مکثی پاسخ دادم :«شهرک .» تا ساعتی پیش خیال می‌کردم بین دست به دست می‌گردم و حالا همین آزادی به حدی شیرین بود که راضی شدم با پای خودم به خانه نورالهدی بروم. شهرک صدر، شرق بغداد واقع می‌شد و عبور از روی پل یعنی همه خاطرات دانشگاه بغداد و نورالهدی و عامر که بیشتر در خودم فرو رفتم. 💠 تا رسیدن به شهرک صدر، دیگر کلامی صحبت نکرد و خلوت حضورش عین آرامش بود که پس از چند ساعت و تحمل آواری از ترس و درد، چشمانم خمار خواب سنگین می‌شد و به خدا هنوز باورم نمی‌شد کابوس تمام شده که دوباره قلبم در قفس سینه پَرپَر می‌زد. مقابل خانه نورالهدی رسیدیم، اتومبیل را خاموش کرد و تازه می‌دید حیوان مچ باریکم را با ده دور زنجیر پیچیده که چشمانش آتش گرفت و خاکستر نگاهش روی دستانم نشست...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 عجیب ولی واقعی! 🔹اینها نظامیان ارتش هستند که ۶۵ تبعه کشورمان را با این عشق و محبت به سلامت از سودان به جده انتقال دادند.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🛑 امام علی علیه السلام: از لغزش دیگران خوشحال مباش زیرا نمی دانی روزگار با تو چه خواهد کرد غرر الحکم، صفحه ۷۵۱ https://eitaa.com/ravabet_omomi_police
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🛑🎥 اولین تصاویر از محاکمه ناجوانمردان 🔹 گفتگوی ویژه با عاملان قتل شهید حمید رضا الداغی، جوان خوش غیرت سبزواری که به دست چند اوباش به شهادت رسید.
🔴 تمسخر لوگوی سازمان امنیت ملی سایبری رژیم صهیونیستی بعد از حملات مکرر سایبری