eitaa logo
علیـــٰ الصولـــــــ |MY.PANAH.IR(^^)
50 دنبال‌کننده
810 عکس
1.6هزار ویدیو
5 فایل
اصلیه باباته که نذاشت هیچوقت سرت جلو همسن و سالات پایین باشه(: من خانوم S منم خانوم M منم خانوم Z منم خانوم 𝐙 در خدمت شما هستیم🙃 کپی !)؟ فعلا نه تا بعد‌... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3lqf322&btn=حرف.بزن ناشناس 😃👆🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
طرز تفکرش قراره بچه هات رو بزرگ کنه، نه قیافه و هیکلش! پس با دقت انتخابش کن(: S
پس هدف از قیام امام حسین « علیه السلام» ۲ چیز بود: ‌ ۱) زنده نگه داشتنِ دین اسلام ۲)امر به معروف و نهی از منکر «امـــا آیا این اهداف به نتیجه رسید؟؟؟» ‌ - امر به معروف و نهی از منکر جهانی شد! - دین اسلام همه جای جهان رو فرا گرفت! - چرا هر روز به تعداد گمراه‌ها بیشتر میشه!💔 - چرا هر روز امر به معروف و نهی از منکر غریب‌تر میشه!💔 S
می‌آید باهم یه قرار بذاریم؟
به احترام امام حسین تا شب هفتم شون (۱۶ محرم) آب یخ نخوریم🧊🥀
از ریشه غمگینم میفهمی؟ از ریشه(: S
داستان عاشقانه «پناهِ دل» باران آرام روی شیشه‌های مسجد می‌نشست. صدای اذان مغرب در کوچه‌های شهر پیچیده بود و مردم یکی‌یکی برای نماز وارد می‌شدند. دختر جوانی گوشه شبستان نشسته بود و قرآن کوچکش را در دست گرفته بود. اسمش «ریحانه» بود. دختری آرام، محجوب و مهربان که از کودکی یاد گرفته بود هر وقت دلش گرفت، به خدا پناه ببرد. ریحانه همیشه آرزو داشت اگر روزی عاشق شد، عشقش شبیه قصه‌های پاک باشد؛ عشقی که اول خدا در آن باشد و بعد دل آدم‌ها. آن شب بعد از نماز، وقتی از مسجد بیرون آمد، پیرزنی را دید که چند کیسه سنگین در دست داشت. بدون اینکه فکر کند جلو رفت و گفت: ـ مادرجان اجازه بدید کمکتون کنم. پیرزن لبخندی زد و گفت: ـ خدا خیرت بده دخترم. ریحانه کیسه‌ها را تا خانه پیرزن برد. وقتی خواست برگردد، متوجه شد جوانی مشغول تعمیر درِ خراب خانه پیرزن است. جوان سرش را بلند کرد و فقط یک لحظه نگاهش به ریحانه افتاد. ـ سلام علیکم. ـ علیکم السلام. همین. نه بیشتر. نه کمتر. اما هر دو در همان چند ثانیه فهمیدند که آدم مقابلشان با خیلی از آدم‌های دیگر فرق دارد. اسم آن جوان «محمدحسین» بود. پسر مؤمنی که بیشتر وقتش را میان درس، کار و فعالیت‌های مسجد می‌گذراند. او از همان شب تصویر دختر محجوبی را که برای کمک به پیرزن آمده بود فراموش نکرد. اما هر بار که یادش می‌افتاد، با خودش می‌گفت: «اگر قسمت باشد، خدا خودش راهش را باز می‌کند.» چند ماه گذشت. در این مدت نه شماره‌ای رد و بدل شد، نه گفت‌وگویی شکل گرفت. فقط گاهی در برنامه‌های مسجد، مراسم‌های مذهبی یا جلسات قرآن، از دور یکدیگر را می‌دیدند. هر دو مراقب بودند دلشان از مسیر درست خارج نشود. ماه محرم از راه رسید. مسجد سیاه‌پوش شده بود. ریحانه همراه چند دختر دیگر برای آماده کردن مراسم کمک می‌کرد. محمدحسین هم در بخش برادران مشغول خدمت بود. یک شب برق مسجد قطع شد. همه در تاریکی ماندند. کودکی کوچک ترسیده بود و گریه می‌کرد. ریحانه سریع کنارش نشست و آرامش کرد. همان لحظه محمدحسین چراغ اضطراری را آورد. نور ضعیفی فضای مسجد را روشن کرد. و او دید که ریحانه چگونه با مهربانی کودک را آرام می‌کند. آن شب برای اولین بار دعا کرد: «خدایا اگر صلاح می‌دانی، چنین دختری را قسمت زندگی من قرار بده.» ماه‌ها گذشت. زمستان آمد. یک روز مادر محمدحسین به خانه آمد و گفت: ـ پسرم، دختری را برایت در نظر گرفته‌ایم. محمدحسین قلبش تندتر زد. ـ چه کسی؟ وقتی نام ریحانه را شنید، چند ثانیه سکوت کرد. سرش را پایین انداخت و لبخند زد. انگار خدا دعایش را شنیده بود. جلسه خواستگاری بسیار ساده برگزار شد. هیچ تجملی در کار نبود. ریحانه با چادری ساده وارد اتاق شد. محمدحسین وقتی نگاهش کرد، بیشتر از زیبایی چهره، آرامش نگاهش را دید. بعد از صحبت‌های خانواده‌ها، فرصتی کوتاه برای گفت‌وگو پیدا کردند. محمدحسین گفت: ـ من زندگی خیلی لوکسی ندارم. ریحانه لبخند زد. ـ من هم دنبال زندگی لوکس نیستم. ـ پس دنبال چی هستی؟ ریحانه کمی فکر کرد و گفت: ـ دنبال مردی هستم که وقتی کنار او هستم، احساس کنم به خدا نزدیک‌تر می‌شوم. محمدحسین سرش را پایین انداخت. برای اولین بار اشک در چشمانش جمع شد. چون دقیقاً همین جمله را سال‌ها در دعایش از خدا خواسته بود. عقدشان در یکی از شب‌های میلاد اهل‌بیت برگزار شد. وقتی خطبه عقد خوانده شد، هر دو حس می‌کردند خدا دستشان را در دست هم گذاشته است. آن شب ریحانه به محمدحسین گفت: ـ قول بده هر وقت بین ما اختلافی پیش آمد، قبل از هر حرفی یاد خدا بیفتیم. محمدحسین گفت: ـ قول می‌دهم. ـ قول بده هیچ‌وقت بی‌احترامی نکنیم. ـ قول می‌دهم. ـ قول بده همیشه برای هم دعا کنیم. محمدحسین لبخند زد. ـ این یکی را از همین حالا انجام می‌دهم. سال‌ها گذشت. زندگی همیشه آسان نبود. گاهی مشکلات مالی پیش می‌آمد. گاهی بیماری. گاهی سختی‌های روزگار. اما هر بار که طوفانی می‌رسید، کنار هم نماز می‌خواندند. دعا می‌کردند. و دوباره آرام می‌شدند. مردم وقتی آن دو را می‌دیدند، فکر می‌کردند راز خوشبختی‌شان چیست. اما راز بزرگی وجود نداشت. فقط یاد گرفته بودند عشق را از خدا شروع کنند. و هرچه از خدا شروع شود، حتی اگر سختی داشته باشد، برکت هم دارد. یک شب بعد از سال‌ها زندگی مشترک، ریحانه و محمدحسین روی پشت‌بام خانه نشسته بودند. آسمان پر از ستاره بود. محمدحسین گفت: ـ اگر دوباره به دنیا بیایم، باز هم تو را انتخاب می‌کنم. ریحانه لبخند زد و گفت: ـ اگر دوباره به دنیا بیایم، اول از خدا می‌خواهم دوباره تو را سر راهم قرار بدهد. محمدحسین دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:
ـ می‌دانی چرا دوستت دارم؟ ـ چرا؟ ـ چون هر وقت کنارت هستم، یاد خدا بیشتر در دلم زنده می‌شود. ریحانه آرام گفت: ـ و من دوستت دارم چون تو پناه دلم شدی؛ بعد از خدا. و زیر آسمان پرستاره، دو قلبی که سال‌ها پیش در خانه خدا به هم نزدیک شده بودند، برای خوشبختی تمام عاشقان پاک دنیا دعا کردند. 🤍🌙📿 M
تو آمدی و دل من رنگ بهار گرفت، از عطر حضورت تمام زندگی قرار گرفت. M
هر شب میان خاطره‌هایت قدم می‌زنم، انگار در کوچه‌های عشق تو گم می‌زنم. M
اگر تمام جهان روبه‌روی من بایستد، تا وقتی تو کنارم باشی نمی‌ترسم. M