eitaa logo
علیـــٰ الصولـــــــ |MY.PANAH.IR(^^)
50 دنبال‌کننده
816 عکس
1.6هزار ویدیو
5 فایل
اصلیه باباته که نذاشت هیچوقت سرت جلو همسن و سالات پایین باشه(: من خانوم S منم خانوم M منم خانوم Z منم خانوم 𝐙 در خدمت شما هستیم🙃 کپی !)؟ فعلا نه تا بعد‌... https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3lqf322&btn=حرف.بزن ناشناس 😃👆🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
هرچه گشتم شعرِ نابی در خورت پیدا نشد بیخیال شعر خواندن دوستت دارم ... همین S
منتظر دیدارت بودیم اما نه دیدار پیکرت :) .
و او جان ِمن است .
مراسم تشیع، وداع؟! ما حتی قامت خمیده شمارو هم تصور نمی‌کردیم:) 💔🥺 M
هر لحظه که به روز تشیع نزدیک میشیم، شهر داره غمگین تر، دل‌ها بی قرار و بی قرار تر میشن...:):( انگار یه زغال رو قلبمونه که هی اتیشش شدت میگیره...❤️‍🩹 M
هرکسی از عشق با خود یادگاری می‌برد یادگار من غمی در جان و زخمی بر تن است(((: S
یاد بگیرید؛ حضور خودتونو از کسی که اهمیت وجودتونو درک نمیکنه، محروم کنید. شبتون بخیر:))♥️ S
[ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] یادمه اولین باری که بهش نزدیک شدم و گفتم ازش حس خوبی میگیرم ، واکنشش برام خیلی جالب بود . فقط یک کلمه پرسید : چرا ؟ منم در جواب بهش گفتم : شاید چون چشماش زیباترین تصویریه که در طول این بیست و چند سال دیدم . اونم لبخند زد و با همون لحن نوک زبونی و جذابش گفت : شروع خوبی بود ! و این شروع دوستی من و سوزان بود . دوستی‌ای که هر دومون خوب میدونستیم قرار نیست به باهم بودن‌مون ختم بشه . سوزان ارمنی بود و پدر و مادری مسیحی و به شدت مذهبی داشت . من هم مسلمون بودم و توی خونواده‌ای با اعتقادات مذهبی سفت و سخت بزرگ شده بودم . ما سال ۷۰ توی دانشگاه اصفهان ، هم دانشگاهی بودیم . اون ساکن اصفهان بود و ادبیات میخوند و من هم اصالتاً رشتی بودم و دانشجوی حسابداری . اون روز هم مثل همه‌ی دوشنبه‌ها هیچی از کلاس مالی‌ عمومی نفهمیدم . طبق معمول ، مثل هفته‌های گذشته منتظر بودم ده دقیقه قبل از پایان کلاس بیاد دم در و از قسمت شیشه‌ای برام دست تکون بده ؛ که یعنی کلاسش تموم شده . بعدشم دوتایی بریم همون کافه‌ی همیشگی و گپ بزنیم و برام کتاب بخونه . همیشه آرزوش این بود که یه کتاب‌فروشی بزرگ داشته باشه . بهش میگفتم اگه یه روزی کتاب‌فروشی رویاهات به واقعیت بدل شد . اسمش رو بذار ‹ کتاب‌فروشی باران‌های نقره‌ای › . اینجوری هروقت وارد کتاب‌فروشیت بشی یاد شهرِ من و خودم میفتی . سوزان عاشق ادبیات و کتاب بود و منم عاشق هرچیزی که اون عاشقشون بود . وقتی دانشگاه‌مون تموم شد با خانواده‌ها صحبت کردیم . واکنش‌ها دقیقا همونی بود که انتظارشو داشتیم ؛ یک ‹نه›ی قاطعانه . به دلایل کاملاً مذهبی . ما واقعاً احساس میکردیم که عاشق همیم . اما عاشق خونواده‌هامون هم بودیم . اون زمان هم مثل الان نبود که خونواده‌ها کمی منطقی‌تر با این دست مسائل برخورد کنن . روزای قشنگ من و سوزان آذر ماه ۱۳۷۰ شروع شد و بهار ۱۳۷۵ که من رفتم سربازی تموم شد . بعد از کلی آرزوی قشنگ برای هم ؛ از هم خداحافظی کردیم . بعد از اون هیچوقت به اصفهان برنگشتم . اما وقتی سال گذشته همسرم مقصد سفر برای تعطیلات عید رو اصفهان اعلام کرد ، نمیدونم چرا از این پیشنهاد استقبال کردم . حس غریبی داشتم .. چیزی در حدود ۳۰ سال از اون روزا گذشته بود ؛ اما یه ترس ناشناخته‌ای روحم رو آزار میداد . وقتی دلیل این ترس رو فهمیدم که دست توی دست همسر و پسرم داشتیم مرکز شهر رو قدم میزدیم . یه ساختمون بسیار بزرگ و مجلل که این تابلوی بزرگ روی درش خودنمایی میکرد : ‹ کتاب‌فروشی باران‌های نقره‌ای › با اینکه از رفتن به داخل کتاب‌فروشی میترسیدم ، با اینکه از روبرو شدن دوباره با سوزان میترسیدم ، با وجود ترس از این‌ که ممکنه توی ۵۰ سالگی با دیدن زنی به غیر از همسرم ضربان قلبم شدید بشه ؛ اما یه نیروی ناشناخته من رو به داخل کتاب‌فروشی کشید . توی اون ساعت از روز خیلی شلوغ نبود . همسر و پسرم به بخش رمان‌ها رفتن و من درست وسط کتاب‌فروشی خشکم زده بود . دختر جوونی که داشت راهنمایی‌شون میکرد به نظرم آشنا اومد . وقتی که لبخند زد ؛ مطمئن شدم اون چشم‌ها . . اون لبخند . . اون کمان گوشه‌ی لب‌ها موقع خندیدن ، اون دختر بدون شک دخترِ سوزان بود . درست لحظه‌ای که خواستم صداش کنم و درباره‌ی صاحب کتاب‌فروشی ازش سوال کنم . چشمم به یه قاب عکس بالای میزی که دختر جوون از پشتش بلند شده بود افتاد . عکس سوزان بود . مسن‌تر ، شکسته‌تر . . و شاید جذاب‌تر . گوشه‌ی قاب عکس یه نوار مشکی زده شده بود و در کنار اون هم یه تخته سیاه چوبی کوچیک .. که روی اون به خطی زیبا نوشته شده بود : ‹ عشق ، زیباترین دین دنیاست . سوزان گروسیان ۱۲ ژوئن ۱۹۶۸ ۳۱ ژانویه ۲۰۱۹ › کار از فشار دادن نوک بینی و لب ورچیدن گذشته بود . اشکام سرعت‌عمل‌شون خیلی از من بیشتر بود . همسرم با نگرانی به سمتم اومد و پرسید : چیشده علیرضا . . و من به سختی لبخندی مصنوعی زدم و گفتم : چیزی نیست . . یاد خاطرات دوران دانشگاهم افتادم‌ . فقط دلم برای اون روزا تنگ شد و بغض کردم ؛ همین . و این اولین و آخرین دروغی بود که به همسرم گفتم . - علیرضا نژادصالحی 💙 S