8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ما واسمون هیچ جا حرم ِ حسین نمیشه 💔
خب من همه سوال ها رو پرسیدم و دیگه سوالی ندارم
+خوبههههه😮💨😮💨
از نفس افتادم
#ناشناس
S
#داستان_کوتاه
بعد از اینکه جدا شدیم ، به بهونه های
مختلف زنگ می زد. یه بار می پرسید که
چطوری کته درست می کنن ، یه بار طرز
کار با لباسشویی رو می خواست بدونه...
یه بارم اسم شامپویی که همیشه استفاده
می کرد ازم می پرسید ، بهونه هاش
انقدر پیش پا افتاده بودن که حتی
خودش هم می دونست دلیل قانع
کننده ای برای تماس نیستن . یه روز
که باز شمارش افتاد روی صفحه ی
گوشیم ، جواب دادم .
دیگه نمیخواستم این بازی ادامه داشته
باشه . گفتم :
_چی شده؟کته پختن رو مامانت هم بلده
لباسشویی دفترچه راهنما داره ، اسم
شامپو رو هم که می تونی از روی ظرفش
بخونی. چرا زنگ زدی؟
یه لحظه سکوت کرد . انگار دنبال کلمه ای
می گشت که همون چیزی رو بگه که تو
ذهنش بود ، اما جوری که ضعیف به
نظر نیاد . بعد با صدایی که یه جور بغض
پنهون شده توش بود ، گفت :
_ نمی خوام فراموشم کنی ... دوست دارم
هر وقت زنگ می زنم ، جوابمو بدی ، چون
می دونی گیر کردم . نفس عمیقی کشید،
بعد ادامه داد :
_ بلدم کته درست کنم ، اما وقتی تو
بدونی دارم کته می خورم ، انگار هنوز
یه جورایی تو زندگیمی.. می تونم
لباسشویی رو روشن کنم ، ولی اگه تو
بدونی هفت کیلو لباس نشسته دارم ،
حس می کنم هنوز یه گوشه ی دنیای
من هستی . نمی خوام که دیگه نباشی...
دوست دارم هر وقت تو یه چیزی گیر
کردم ، بدونم که هنوز جوابمو می دی .
چیزی نگفتم . چون واقعا نمی دونستم
چی باید بگم . یه بخشی از من درکش
می کرد . ولی یه بخش بزرگترم میدونست
که نمی شه این وضعیت رو ادامه داد .
نمی شد یه چیزی که تموم شده رو کش
داد ، فقط این امید که هنوز یه جایی
تو گذشته زندگی کنیم .
همون شب ، آخرین باری شد که صداشو
شنیدم . دیگه جوابشو ندادم . نه از سر
لجبازی ، نه از سر خشم ، فقط چون
می دونستم که نباید این در رو باز بذارم .
آدم اگه یه بار نا امید بشه،
شاید درد بکشه ، ولی بلاخره یاد می گیره
اما اگه هر روز با یه امید الکی زندگی کنه،
فقط خودش رو بیشتر غرق می کنه.
چند ماه گذشت . دیگه زنگ نزد. منم
دیگه دلیلی نداشتم بهش فکر کنم. ولی
بعضی شیه
شب ها، وقتی همه جا ساکت می شد،
یه فکری میومد تو ذهنم، بلاخره یاد
گرفت بدون من کته درست کنه؟ دیگه
جوابشو رو ندادم... اما اون شب، با
دیدمش ماه ها گذشته بود. نه زنگ زد
نه پیامی، نه هیچ نشونی که بفهمم هنوز
گاهی یه یادم می افته یا نه. منم سعی
کردم فراموش کنم. زندگی ادامه داشت
روزا می گذشت، اما گاهی شب ها، وقتی
همه جا ساکت می شد، یادش تو ذهنم
می چرخید نه اینکه بخوام برگردم، فقط
یه حس خالی، یه چیزی که نمیدونستم
چی بود، ولی بود.
اون شب، وسط یه خیابون شلوغ، وقتی
تو فکرای خودم بودم، عطرش پیچید تو
هوا، همون عطر قدیمی، همون بویی که
همیشه یاد آور حضورش بود. سرمو بلند
کردم اون طرف خیابون ایستاده بود .
نگاهم کرد. یه لحظه طول کشید تا باور
کنم واقعیه، تا بفهمم این فقط یه خیال
شبونه نیست .
چند قدم اومد جلو، منم ناخودآگاه حرکت
کردم. حالا روبه روی هم ایستاده بودیم ،
بی هیچ حرفی ، فقط نگاه .
_ چطوری؟
صداش هنوز همون بود ، آروم و آشنا.
لبخند زدم، همونجوری که انگار ماه ها
نبودنش هیچ فرقی نداشت ، دروغکی،
فقط برای اینکه چیزی نشکنه .
_خوبم، تو چطوری؟
_خوبم... بلاخره یاد گرفتم بدون تو کته
درست کنم. یه لحظه نگاهم رفت سمت
لبخندش. انگار این جمله رو گفته بود
که ثابت کنه می تونه، که بگه ادامه داده،
که بگه دیگه نیاز نداره. اما بعد، تو همون
چند ثانیه سکوت، صداش نرم تر شد،
یه کم آروم تر، شبیه کسی کی چیزی رو
هنوز تو دلش نگه داشته :
_ولی هیچوقت اون کته ای که تو درست
می کردی نشد.
یه چیزی تو دلم تکون خورد. انگار اون
همه فاصله، اون همع منطقی بودن، یه
لحظه ریخت زمین، هیچ جوابی نداشتم.
یا شاید داشتم، اما زبونم نمی گفت.
_خیلی چیزا هیچ وقت مثل قبل نمیشه...
حرفم تموم نشده بود که یه قدم اومد
جلوتر. اون قدر نزدیک که عطرش واضحتر
شد.
نفس کشیدم. همون بوی قدیمی همون
بویی که همیشه روی لباسش بود،
همون عطری که یه زمانی هر روز
می شناختمش. انگار یه لحظه همه ی
اون ماه هایی که نبودیم، محو شد. سرمو
آوردم بالا، نگاهم به نگاهش گره خورد.
تو چشماش اون حس آشنای قدیمی رو
دیدم، یه چیزی بین دلتنگی و خواستن،
بین پشیمونی و امید
دلم میخواستم بگم "برگردیم؟ "
دلم می خواست بگه "بر گردیم. "
ولی هیچ کدوم چیزی نگفتیم. فقط
ایستادیم. فقط نگاه کردیم. و شاید،
همون لحظه، اون عطر، اون نگاه، اون
فاصله ی کوتاه ، بیشتر از هر کلمه ای
ما رو به هم نزدیک تر کرد .
گاهی رهایی، مهربانیِ پنهانیست که به
خود و دیگری فرصتِ زیستن دوباره می دهد
S
علی الصولـــــــ | پناه منــــــ(^^)
اه اه اه اه چندشششش🥴 [به روم نیارید که حسودیم شده] Z
منم همیشه حالم از این کاراشون به هم میخوره
طبیعیه
S
#شعر
ﻋﺎﺷﻘﻢ ﺷﺪ! ﻣﯽﺭﻭﺩ ﺗﺎ ﭘﺎﯼ ﺟﺎﻥ؟ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﻧﻪ! ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ، ﺁﯾﺎ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ
ﮐﺞ ﮐﻨﺪ ﺭﺍﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ؟ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﯾﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯼ ﺑﺮ ﺳﻔﺮﻩﻣﺎﻥ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﻮﺩ
ﺑﺮ ﻣﯿﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ؟ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻭﺩﯼ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺧﻮﺩ
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﻣﺴﯿﺮ ﻋﺸﻘﻤﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﺗﺎ ﺍﮔﺮ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﻏﺮﻭﺭ ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﭼﯿﺰﮐﯽ
ﺗﺎ ﺑﮕﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻫﻢ ﭘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﺩ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩﺍﻡ
ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺑﯽﻧﺸﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ
ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﻫﺮﭼﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﺑﺨﻮﺍﻥ ! ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﯿﺴﺖ
Z
علی الصولـــــــ | پناه منــــــ(^^)
طبیعیه دیگه !؟ M
آره والا من حالت تهوع رو بعد از خوندن چتای شما درک کردم
S
علی الصولـــــــ | پناه منــــــ(^^)
😂😅 M
برام شوعر پیدا کن تو
قول میدم نگم چندش
Z