تو در مسافت بارانی،
و غم درشکهای از اشک است،
و اشک شیههی کوتاهی،
من و تو آخُرمان مرگ است،
از این درشکه بیا پایین!
Homayoun Shajarian _ Mahve Tamasha (320).mp3
16.52M
گفته بودی که چرا محو تماشای منی،
آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی؛
مژه بر هم نزنم، تا که ز دستم نرود،
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی؛
میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود،
میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود،
عشق تو بسم بود، که این شعله ی بیدار
روشنگر شبهای بلند قفسم بود،
بالله که به جز یاد تو گر هیچ کسم هست،
حاشا، حاشا، حاشا که به جز عشقِ تو،
گر هیچ کسم بود... گر هیچ کسم بود...
سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق،
ای عشق، ای عشق...
در غربت این مهلکه فریادرسم بود،
ای عشق، ای عشق...
Mohsen Chavoshi - Be Rasme Yadegar (320).mp3
13.46M
تو داری از خودت فرار میکنی،
داری با ریشههات چیکار میکنی؟
همون کسا که از تو باغچه چیدنت،
توی خیالشون ادامه میدنت؛
نشد که از دلم جدا کنم تو رو،
نشد نشد گلم،
برو برو برو...
mohsen_chavoshi_mahi_kenare rood 128.mp3
3.7M
رسمو بهم زدی،
با من قدم زدی،
از عشق دم زدی،
گفتم که جونمو،
قلب جوونمو،
قد کمونمو،
نذر چشات کنم،
تا اعتنا کنی...
Mohsen Namjoo - Ey Sareban.mp3
5.09M
در بستن، پیمان ما،
تنها گواه ما شد خدا،
تا این جهان برپا بود،
این عشق ما بماند به جا؛
تمامی دينم به دنيای فانی،
شراره عشقی که شد زندگانی،
به ياد ياری خوشا قطره اشکی،
به سوز عشقی خوشا زندگانی؛
هميشه خدايا، محبت دل ها
به دل ها بماند، بسان دل ما؛
که ليلی و مجنون فسانه شود...
حکايت ما جاودانه شود...
تو اکنون ز عشقم گريزانی،
غمم را ز چشمم نمی خوانی،
از اين غم چه حالم نمی دانی؛
پس از تو نمونم برای خدا،
تو مرگ دلم را ببين و برو،
چو طوفان سختی ز شاخه غم،
گل هستی ام را بچين و برو،
که هستم من آن تک درختی،
که در پای طوفان نشسته؛
همه شاخه های وجودش،
ز خشم طبيعت شکسته؛
ای ساربان، ای کاروان
ليلای من کجا می بری
با بردن ليلای من،
جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی،
ليلای من چرا می بری؟!
Homayoun Shajarian - Abr Mibarad (320).mp3
9.87M
ابر و باران و من و یار
ستاده به وداع،
من جدا گریه کنان،
ابر جدا، یار جدا...
MohammadReza Shajryan – Saghi Bia (320).mp3
4.5M
ساقی بیا
که عشق ندا میکند بلند،
کان کس که گفت قصه ما هم،
ز ما شنید...
گمان میکردم،
تو تحقق آرزوی منی،
اما نه، من تحقق ندای توام،
صنم، بازگو،
چگونه از دوست طلب کردی شمس بودن را،
که این چنین مولانایت جان سوخته گشته!
#سیرِجریانِسیلِسرِمنِدیوانه