🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاهچهار
نفس عمیقی میکشم و سعی میکنم صدام همون مستانه شاد قبل باشه
+چی باید بشه فواد جان... دو ساله که ارتباط نداریم باهاشون... به نظرم کافیه..
سکوت کرد..
نفس عمیقی میکشم و مطمعنم آخر این تپش های قلب لعنتی کار دست من بیچاره میدادند...
_نه..
وا میرم..
کل وجودم استرس میشه..
میخوام التماسش کنم..
قسمش بدم تا خانواده شو اینجا بیاره محض اینکه اونها از فواد بخوان که بچه دار بشه..
+چرا فواد؟! داری لجبازی میکنی.
_ همین که گفتم مستانه... من کسیو خونه راه نمیدم..
دهن باز میکنم که وسط حرفم میپره..
_کار دارم الان. میام خونه صحبت میکنیم...
با صدای بوق آزاد چشم روی هم میزارم و دستم روی قفسه سینه ام میذارم.
جایی که از شدت درد میسوخت..
به جای اینکه هر لحظه ذوق دیدن بچه ام رو داشته باشم، از شدت استرس و وحشت از خواب و خوراک هم افتاده بودم..
نمیتونستم حس کنم بچه ام رو..
چرا باید حسش میکردم؟!
اون هم بچه ای که تا اتاق دکتر برای از بین بردنش پیش رفته بودم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاهپنج
از جا بلند میشم..
میخوام خانم خونه باشم..
درست مثل قبل..
همان زمان هایی که فواد من رو کد بانو میخواند و دیونه غذاهایی که میپختم بود..
دلش برای سبزی پلو با ماهی هایم میرفت..
دفعه آخری که دیدم حتی غذاهایم هم نمیتواند نظرش را تغییر بده دیگه دست و دلم به پختن غذا نرفت..
پیشبند رو میپوشم و زل میزنم به آشپزخونه بی روحی که روزی سراسر امید بود...
دستم روی شکمم میشینه و با حس برآمدگی اندکش دستم روی شکمم میلرزه..
دستم نه..
تمام جانم میلرزه و بخدا من میبینم که چجوری حتی بچه توی شکمم هم با من قَهر است..
خدا که دیگر هیچ..
بغضم هزار برابر میشود..
دستی به صورتم میکشم و وسایل ماکارونی رو بیرون میارم..
بهتر بود خودم رو به کار های مختلف مشغول کنم تا دیونه نشدم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
" پرستش "
#پارت_65
نگاهی به اطراف انداختم و بی حال و خسته روی مبل فرود اومدم..
حسابی خسته شده بودم و حتی زمان از دستم بیرون رفته بود...
نگاهی به ساعت ميندازم و با دیدن ساعتی که ساعت 8 رو نشون میداد آب دهنم رو به سختی قورت دادم..
از اینکه شب تنها باشم حسابی میترسیدم و نفس تنگی میگرفتم...
از جا بلند شدم و به سمت اشپزخونه رفتم...
آبی به صورتم زدم و چشم هام روی هم گذاشتم...
باید به امیر علی میگفتم..
باید بهش میگفتم که از تنهایی میترسم و سعی کنه شب ها زودتر بیاد و یا مادرم رو بزاره بیاد کنارم..
نگاهی به غذا انداختم و با حس بوی خوبش لبخندی روی لبهام نشست.
به لطف مامانم دست پخت عالی داشتم و همه مدهوش دستپختم میشدند..
امیدوار بودم بتونم امیر علی رو به خودم جذب کنم..
من دیگه چاره ای جز ساختن در این خونه نداشتم..
پدرم با طلاق من، نابود که هیچی میشکست...
نمیدونستم با ابرو اون هم بازی کنم..
نفس عمیقی کشیدم و روی مبل دراز کشیدم..
ساعت 8 و نیم رو نشون میداد..
سعی کردم ذهنم رو به سمت دیگه ای ببرم تا نفسم بند نیاد..
بی حال چشم هام روی هم گذاشتم و خستگی کار خودش رو کرد و دیگه چیزی میتوجه نشدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاهشش
صدای در بلند میشه..
نفس عمیقی میکشم و موهای فرم را پشت گوش میزنم..
نگاهی به لباس های تنم ميندازم و به سمت فواد میرم..
با دیدنش جان میگیرم و بی توجه به غم های زیادم لبخندی میزنم..
خستگی از سَر و رویش میبارید و من جان میدادم برای زحمت های مردانه اش...
+میگم فواد..
با صدای من به سمتم برمیگرده و اون هم با دیدن من لبخند مردانه ای میزند..
از همان لبخند هایی که جان میدم برای دیدنش..
_ جان!
همین بود..
فواد حتی در سخت ترین شرایط جسمی و روحی هم من را جانش میپنداشت الا زمانی که اسم بچه به وسط می اومد...
+تو میدونی من از صبح تا شب میمیرم تا برگردی؟!
جلو میاد..
خیره صورتم میشه و لبخند کجی روی لبهاشه..
سرش رو خم میکنه تا به من برسه..
_میگم مستانه..!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاههفت
لب برمیچینم..
+جان!
_ تو میدونی...هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه منو از تو دور کنه؟!
کل جانم برای گفتن " حتی بچه" بال بال میزنه...
میبینه زیر دستش چجوری با خودم درگیرم و نجاتم نمیده..
فواد میدانست..
میدانست پشت تلاش هایم چیست و نجاتم نمیداد..
لعنتی من رو توی برزخ گذاشته بود
بوسه ای روی پیشانی ام میکاره و کتش روی سرم میندازه..
_بو غذا میاد.. دوباره قراره با روح و روانم بازی کنی...
نه فواد..
آن کسی که با روح و روانش بازی شده منم نه تو. !
+ماکارونی...
_جااااان
میخندم...
بلند
از همان خنده هایی که فواد را دیوانه میکند..
ما همدیگه رو از حفظ بودیم..
+سالاد شیرازی ام دارهههه
_یاخداااا
صدای خنده مان...
بلند میشود..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_65 نگاهی به اطرا
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
" پرستش "
#پارت_66
" امیر علی "
نگاهی به بهار انداختم و دود سیگارم رو بیرون دادم..
موهای فرش را پشت گوشش انداخت و لبخندی زد..
_ باورم نمیشه..
ابروهام بالا میپره..
در مورد چی حرف میزد؟!
+ چیو؟!
_ اینکه اون لادن احمق آدمی مثل تورو رد کرده..
گُر میگیرم..
کل وجودم از حرفش اتیش میگیره و دستم به سمت سرم میبرم..
میگرن لعنتی ام داشت نابودم میکرد...
لادن کثافت منو رد نکرده بود...
همه غلط هاش رو کرده بود و بعد رفته بود پیش حاج صادق و دهن لجن گرفته اش رو باز کرده بود و همه چیز گذاشته بود زیر حاج صادق...
از جا بلند میشم که سرم گیج میره.
دستم به مبل میگیرم که بهار از جا میپره.
_بشین یکم.. اثر اون شربتیه که خوردی...
شربت؟!
لعنت به من که نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم و به هر کثافتی دهن میزدم...
دستش به سمتم میاد که عقب میزنمش..
+بکش کنار...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_66 " امیر علی "
توی vip، پارت 110 رو هم رد کردیم.
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل...
هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید...
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید.
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_پنجاههشت
صدایم درست زیر گردنش بلند میشه..
+فواد!
_هومم
خواب خواب هست..
امشب، از آن شب هایی بود که جان میدادم برای همیشگی بودنش..
از همان شب هایی که با فواد خندیدیم... شام خوردیم.. فیلم دیدیم...
+ میدونی تولدم نزدیکه؟!
کمی هشیار تر میشه..
_منو دیگه مسخره نکن. من تاریخ نبض هاتم حفظم. تو از تاریخ تولد میگی؟!
میچرخم..
خیره میشم به قفسه سینه اش که آرام بالا و پایین میشه.
دست بالا میارم و با ناخنم خط های فرضی میکشم...
+خب... خب. من میخوام امسال کادو تولدمو خودم انتخاب کنم..
تک خنده ای میکنه..
_مگه سال های قبل کی انتخاب کرده؟!
تمام حرفهایش را با چشم بسته میزند..
میدانم که خسته هست اما فواد صبح تا شب سرکار بود...
+امسال یکم خاصه.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_پنجاههشت صدایم درست زیر گردنش بلند
وای که این رُمان داره به جاهای هیجانی اش میرسه 😭😌