💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_28
با صدای مامان سرم رو بالا آوردم...
_پرستش؟!
سرم رو بالا آوردم که با چشم غره های مامان مواجه شدم..
+بله مامان؟!
_ چایی رو برمیدارند فرار میکنند؟! حالت خوبه؟!
بی حرف از جا بلند شدم و سینی روی میز گذاشتم..
+خوبم. یکم سرگیجه دارم..
چهره جدی و مردونه اش، یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت...
_بیا، حاج آقا گفتند که توی اتاق صحبت کنید...
نفسم بند آمد...
من توان تنها شدن با او را نداشتم.
مامان با دیدن چهره من، نیشگونی از پهلو ام گرفت..
_ چرا اینجور شدی امشب تو؟؟ خشکت میزنه چرا؟!
نمیدانست؟!
نفس عمیقی کشیدم و سرم پایین انداختم..
از اشپز خارج شدم و نگاهی به پسر حاج صادق که هنوز اسمش را هم نمیدانستم انداختم..
با دیدن من، بی میل از جا بلند شد و پشت سرم راهی شد..
به سمت اتاقم رفتم و داخل شدم...
گوشه اتاق نشستم و سرم رو با خجالت پایین انداختم..
مقابلم کنار تخت نشست و بی حرف به اتاق خیره شد..
سکوت سردی که بین مان بود، معذبم میکرد.
آنقدر که من بی زبان را هم به حرف در آورد...
+ا.. اگه اذیت میشید میتونید روی تخت بشینید...
سری به نشونه منفی تکان داد..
حرکتش کلافگی و خجالتم را هزار برابر کرد..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_ششم
با صدای نفس های فواد، چشم هایم را باز میکنم و نگاهی به چهره اش ميندازم..
با دیدن چشم های بازم، بوسه ای روی گونه ام میکارد
_ یعنیا... عشق میکنم وقتی صبح کنار خودم میبینمت...
لبخند کمرنگی میزنم که از جا بلند میشود...
_امروز قراره... صبحونه رو آقا فواد آماده کنه... شما که دیشب نگذاشتی ما بریم حموم... ببینم بعد صبحونه میتونم برم...
+ فواد...
همان جور که مشغول چیدن صبحانه روی میز بود نگاهی روانه ام میکند..
_جون دلم...؟!
+از ازدواج با من پشیمونی؟!
ابروهایش بالا میپرد...
_گه بخورم من... کی بهتر از تو؟! من به خاطر تو قید همه چیز زندگی مو زدم تا تورو داشته باشم.. بعد پشیمون بشم؟! من به گور پدرم خندیدم...
جلو رفتم..
روبهرویش ایستادم و با تردید لب زدم
+خب... خب.. پس چرا نمیخوای ازم بچه داشته باشی ...!؟
چهره اش در هم میرود...
از واکنش او میترسیدم... عمیقا میترسیدم..
ابرو هایش را در هم میکشید و خیره در چشم های پر از وحشتم با صدای خشکی لب میزند..
_تمومش کن...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_28
با صدای مامان سرم رو بالا آوردم...
_پرستش؟!
سرم رو بالا آوردم که با چشم غره های مامان مواجه شدم..
+بله مامان؟!
_ چایی رو برمیدارند فرار میکنند؟! حالت خوبه؟!
بی حرف از جا بلند شدم و سینی روی میز گذاشتم..
+خوبم. یکم سرگیجه دارم..
چهره جدی و مردونه اش، یک لحظه از جلوی چشمم کنار نمیرفت...
_بیا، حاج آقا گفتند که توی اتاق صحبت کنید...
نفسم بند آمد...
من توان تنها شدن با او را نداشتم.
مامان با دیدن چهره من، نیشگونی از پهلو ام گرفت..
_ چرا اینجور شدی امشب تو؟؟ خشکت میزنه چرا؟!
نمیدانست؟!
نفس عمیقی کشیدم و سرم پایین انداختم..
از اشپز خارج شدم و نگاهی به پسر حاج صادق که هنوز اسمش را هم نمیدانستم انداختم..
با دیدن من، بی میل از جا بلند شد و پشت سرم راهی شد..
به سمت اتاقم رفتم و داخل شدم...
گوشه اتاق نشستم و سرم رو با خجالت پایین انداختم..
مقابلم کنار تخت نشست و بی حرف به اتاق خیره شد..
سکوت سردی که بین مان بود، معذبم میکرد.
آنقدر که من بی زبان را هم به حرف در آورد...
+ا.. اگه اذیت میشید میتونید روی تخت بشینید...
سری به نشونه منفی تکان داد..
حرکتش کلافگی و خجالتم را هزار برابر کرد..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتم
بی حال پشت میز مینشینم و زل میزنم بهش...
نگاهی به میز صبحونه میندازه و با صدایی که مشخصه هنوز هم عصبانی هست لب میزند..
_ من سیرم... میرم حموم...
منتظر جوابی از سمت من نموند و عقبگرد کرد..
با رفتنش سرم را روی میز میگذارم و نفس عمیقی میکشم اما...
دردی از درد هایم کم نمیکند...
گویی چیزی در میان قفسه سینه ام گیر کرده است که هر چه تلاش میکنم رهایم نمیکند...
بلند میشوم و مشغول جمع کردن میز صبحانه میشوم...
بغض گلویم هر لحظه تشدید میشد...
لیوان ها را توی سینک میگذارم و روی زمین میشینم...
سرم را روی زانو هایم میگذارم و اولین قطره اشک روب گونه ام فرود می آید...
_چته مستانه؟!
با شنیدن صدای فواد لرز بدی به جانم می آیند..
سرم را بالا می آورم و با چشم های اشکی خیره نگاهش میکنم..
با دیدن چشم های اشکی ام... دیوانه میشود...
جلو می آید که ترسیده از جا بلند میشوم...
مقابلم می ایستد و با صدای بلندی داد میزند..
_میشه بگی چه مرگت شده.؟! درد بعدیت بچه هست.؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_28 با صدای مامان سرم رو
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_29
لب گزیدم و مشغول بازی با دستهام شدم...
_ اسمت چیه؟!
سرم را بالا آوردم و به چهره جذاب مردونه اش خیره شدم..
با دیدن نگاه خیره اش اسمم را هم فراموش کردم.
لکنت گرفته بودم و هر چه میگذشت مغزم بیشتر از کار می افتاد..
+پر.. پرستش..
_بله... پرستش خانم...
با شنیدن اسمم از زبانش، دلم هری پایین ریخت...
نفسم بند آمده بود و تمام وجودم، فریاد میزد برای دوباره خیره شدن بهش..
اما...
میدانستم...
با نگاه کردن بهش همه چیز را از یاد خواهم برد...
_من امیرعلی هستم. امیر علی مظفری، پسر حاج صادق مظفری...
چه باید میگفتم.؟
مغز لعنتی ام فرمان دادن را فراموش کرده بود..
گویی او هم مات پسر حاج صادق بود...
+م.. من. خوشبختم.
سری تکان داد..
نگاهم به دستهایش رفت..
دستهای مردانه اش را در هم حلقه کرده بود و برعکس من، ارامش داشت...
_ خب... راستش... صحبت کردن در این مورد یکم برای من سخته...
نمیدانم چه شد اما...
سرم را بالا آوردم و در چشم هایش خیره شدم...
+منم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_30
" امیر علی "
گیج به دخترک اسفندیاری که خودش را پرستش معرفی کرده بود خیره بودم...
از چه حرف میزد؟!
او نمیدانست من قرار است از چه بگویم...
چهره دخترانه و ظریفش...
تعجب... هیجان... ترس.. وحشت... خواهش...
همه حس هارا در هم داشت..
مردمک های چشمش همه جا میچرخید و دستهایش بر خلاف تلاشش آشکارا میلرزید..
نکند او را هم به اجبار به این اتاق کشانده بودند...
با فکر به این مسئله ابرو هایم ناخوداگاه در هم رفت...
+راستش... من باید مسئله ای رو با شما در میان بزارم..
سرش را بالا آورد و نگاه کوتاهی بهم انداخت و با دیدن نگاه خیره ام خجالت زده سرش را پایین انداخت..
با دیدن این کارش، لبخند کجی گوشه لبم نشست..
این مدلی اش را هیج جای دیگر ندیده بودم.
سعی کردم حرفم را قاطع بزنم..
جوری که جای هیچ اعتراضی را نگذارم.
این آخرین فرصت من برای رها شدن از اجبار حاج صادق بود...
+راستش... اینو خوب میدونی که من و شما هیچ آشنایی از قبل نداریم.
نمیدونم شما نسبت به این وصلت رضایت دارید یا نه اما...
دستی به گردنم میکشم...
گند زده بودم...
به بدترین شکل بیانش کرده بودم.
+اما... من حس میکنم هنوز سنم به اندازه ای نرسیده که مسئولیت یک زندگی رو به عهده بگیرم...
سرش بالا می آید و نگاه دلگیرش، چیزی را در درونم جا به جا میکند..
با صدای لرز گرفته ای لب میزند..
_خ.. خب... من باید چیکار کنم؟!
نگاه من اما میخ لبهایی شده بود که لرزش گرفته بودند...
دلخور شده بود؟!
اگر نه، پس چرا چانه اش میلرزید
متوجه حرف هایش نبودم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هشتم
بی حرف بهش خیره میشم که صدایش بلند تر میشود...
_حرف بزن دیگه... لال شدیییی؟! از صبح تا حالا دهن منو سرویس کردی برای چی ؟! هان؟! بچههههه؟!مگه من با همین شرط ازدواج نکردم؟! مگه نگفتم من بچه نمیخوامممم؟؟
لرز بدی به تمام وجودم می افتد و کل وجودم گر میگیرد..
صدای بلندش... لحت عصبانی اش... چشم های سرخش...
همگی، گریه ام را تشدید میکند...
هق میزنم و با صدای لرز داری زمزمه میکنم...
+ب... ببخشید...
نگاهش نرم میشود...
دست می اندازد و مرا محکم تر آغوش میکشد...
بغض به گلویم چنگ می اندازد و در آخر..
بغضم با صدا شکسته میشود..
_ببخشید... گه خوردم...تورو جدت گریه نکن...
حرف هایش، شدت گریه ام را بیشتر میکند که با درماندگی لب میزند..
_بابا من بی ناموس یک لحظه عصبانی شدم... تو کوتاه بیا...
کمی فاصله گرفت و صورتم را بین دستهایش گرفت...
_قربون چشم های اشکیت برم... نباید اینجوری صحبت میکردم... ببخشید..
ارام میشوم.
باز هم مثل همیشه، حرف هایش مثل دوپامین کل وجودم را آرام میکند...
بی حرف، سرم را روی شانه هایش میگذارم..
میداند...
او خوب میداند که چگونه برا آرام کند..
_من نفسم به نفست بنده.. جونم به جونت وصله....اخه چطور میتونم تورو اذیتت کنم؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_نهم
گاهی، خودم را لعنت میفرستادم که او اینگونه میتواند مرا تا مرز جنون ببرد...
نفس عمیقی میکشم و دستم را دور گردنش حلقه میکنم..
+دوست دارم..
دست خودم نبود...
ساده بودم..
هیچ چیزی برای گفتن نداشتم اما...
انگار همین دوستت دارم بیشتر از هر چیزی به او می چسبید..
_من نوکرتم بمولا...
لبخندی میزنم و با صدای گرفته ای لب میزنم..
+ من صبحونه نخوردم... یعنی حال و حوصله نداشتم که چیزی بخورم...
نگاه خیره ای به صورتم می اندازد و با صدای معترفی لب میزند...
_ منم دروغ گفتم که گرسنه نیستم... دارم از گرسنگی ضعف میکنم..
بی صدا میخندم و ظرف های صبحانه را مجدد روی میز میگذارم..
_من میرم لباس هام رو بپوشم و بیام....
تنها سری تکون میدم که به سمت اتاق میرود...
کاش میدانستی فواد...
من به خاطر تو حاضر بودم قید تمام این دنیا را بزنم...
بچه که چیزی نیست...
اما...
این بچه به خواست من هم نبود...
نمیدانم خدا قصد داشت چه چیزی را امتحان کند که این بچه را سر راهم قرار داد...
صبرم را؟!..
تحملم را؟!
اعتقاداتم را؟!
نمیدانم چه بود اما...
حاضر بودم با هر چیزی امتحان شوم الا فواد
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_31
" پرستش "
هرکار میکردم، نمیتوانستم مانع از لرزش صدایی شوم که کم مانده بود من را به گریه بیندازد..
تنها چیزی که میخواستم، تموم شدن این مراسم لعنتی بود...
حالا دلیل غیبت شب گذشته اش را فهمیده بودم..
امشب هم به اجبار اینجا بود...
حرصی بهش خیره شدم و در آخر لب زدم..
+ منم به این وصلت راضی نیستم..
خیره نگاهم کرد و چهره رضایت مندش بیش از پیش عصبی ام کرد...
ادامه دادم
+ اما من نمیتونم چیزی به پدر مادرم بگم.. شما میتونید با حاج صادق صحبت کنید..
از جا بلند شدم و بی توجه به شقیقه نبض گرفته از عصبانیتش از اتاق بیرون زدم...
بی توجه به نگاه حرصی مامان به سمت اشپز خانه رفتم...
دست خودم نبود اما بالاخره چشمانم پر از اشک میشود...
متوجه خداحافظی حاج صادق با بابا میشوم و بی حرف سرم روی زانو هایم میگذاشتم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دهم
نگاهی به چهره رنگ پریده ام می اندازم و دستم را روی شکمم میگذارم..
نفس عمیقی کشیدم و لب میزنم..
+قربونت برم مامانی... ببخشید که نتونستیم حسابی برای اومدنت خوشحالی کنیم... ولی..ولی من قول بهت میدم... قول میدم یک راه پیدا کنم که بابایی تورو بیشتر از من دوست داشته باشه...
چشم های به اشک نشسته ام را روی هم میگذارم و با عجز لب میزدم...
+تو هم قول بده کمکم کنی باشه؟! من تنهایی از پس هیچی بر نمیام...
دستی به صورت آشفته و رنگ پریده ام میکشم و مانتو ام را تن میکنم...
مانتو مشکی کوتاهی تا بالای ران...
شال زرشکی ام را روی سرم می اندازم و بی توجه به چهره ای که هر کس متوجه میشد اتفاقی افتاده، از خونه بیرون میزنم...
تنها رفیقم در این دنیا، سیمین بود...
البته، تنها فرد زندگی ام هم جز فواد، سیمین بود..
دختر پرورشگاهی بودم که پدر مادر نداشتم...
مادر پدر فواد با همین هم مخالف بودند...
چطوری تک پسرشان را به دختری میداند که اصل و نسبش مشخص نبود؟!
بی توجه به افکارم، سوار تاکسی شدم و آدرس خونه سیمین رو به راننده دادم...
بی حرف سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼