🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_353
منتظر صداشم !
همانی که همیشه به لرزه می انداخت وجودم رو .
دهن باز میکرد و کلامش نفسم رو بند می آورد .
اما فقط نفس عمیق میشه و این بیشتر از هر چیز دیگه ای وجودم رو به لرزه میندازه .
اونقدر زیاد که ناخودآگاه لباسش رو چنگ میزنم
ساکت ترینه و این سکوتش حسابی آرومم کرده .
آرامش داشت !
این همان امیر علی روز اول بود ؟!
بخدا که نبود !
همانی که نمیخواست من رو ببینه ؟!
+ میشه هر وقت دلم گرفت بغلم کنی ؟!
صداش آرومه !
-همیسه بغلت میکنم ...
سخت بود جدا شدن ...
اما ..
دست روی قفسه سینه اش میزارم و ازش جدا میشم .
- میخوای ببرمت خونه تون !؟
سری به نشونه منفی تکون میدم
+ خونه من جای دیگه اس !
سکوت میکنه و چیزی نمیگه !
ماشین روشن میکنه که صادقانه لب میزنم
+ممنون !
حالم خیلی خوب شد ؛
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیپنج
خسته نگاهش میکنم
خسته از راهی که گمان میکردم هزار سال است در آن گیر افتادم ..
+ باشه پرستو !
یکم بهم وقت بده ..
دردمند نگاهم میکنه و من جز نگاه کردن بهش چاره ای نداشتم.
از جا بلند میشم و ته مونده سیگارم روی زمین میندازم .
+ به پدر مادر سلام برسون .
آخر شب بهت زنگ میزنم .
پوزخندی میزنه که هیچ حسی بهم دست نمیده ..
دیگر درمانده تر از این حرف ها بودم که بخوام با او کَلکل کنم .
از در بیرون میزنم و در رو بهم میکوبم .
سوار ماشین میشم و نگاهی به تماس های بی پاسخ میندازم .
بی حوصله وارد شماره ها میشم و شماره مامان رو میگیرم ..
منتظر میمونم ..
- جانم ؟!
صدای آهنگی که بین صدایش به گوشم میرسید اخم هام در هم میکنه..
+سلام.
کجایی مامان؟!
صدایش بلند میشه .
- اومدم آرایشگاه پسرم .
برای رنگ موهام اومدم .
این دخترها از وقتی فهمیدن پسر مجرد دارم باورشون نمیشه ..
میگن به دختر مج..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیشش
-میگن به دختر مجرد بیشتر میخوری تا ادمی که دوتا پسر وقت زن داره .
کلافه چشم روی هم میزارم .
انگار دنیا رو بهش داده بودند که اینجوری ذوق میکرد .
خسته بودم .
من از تمام آدم های اطرافم خسته بودم
+ هیچی مامان ..
پس برو به کارت برس
زنگ زدم احوالت رو بگیرم...
میخواد حرفی بزنه که تماس قطع میکنم .
آدم های اطرافم شبیه مترسک های سر زمین شده بودند که هیچ کدوم ارزشی نداشتند..
نقطه امنی نداشتم .
وقت زیادی بود که هیچ نقطه امنی برای ماندن نداشتم ...
دلم ..
آغوش مستانه را میخواست ..
همانی که موهایم را نوازش میکرد و می بوسید ..
ازم میخواست ناراحت نباشم و انگار که تمام غم های عالم با همین حرفش میرفت .
ماشین روشن میکنم و بی مقصد شروع به حرکت میکنم ...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_352
در خونه رو باز میکنه و با چشم نیم نگاهی بهم میندازه .
اشاره ای به داخل میزنه که به خنده می افتم !
کفش پاشنه بلندی که پا داشتم رو به سختی از پا بیرون میارم و تازه میتونم نفس راحتی بکشم ...
داخل میشم و نفس راحتی میکشم .
چادری که آزادانه اطرافم گرفته بودم رو بیرون میارم و روی پشتی مبل قرار میدم ...
- پرستش ...
فردا ساعت ۱۰ صبح باید بریم فرودگاه !
به سرعت سمتش برمیگردم و لب میزنم .
+یادم رفته بود !
تک خنده ای میکنه و به سمت حمام حرکت میکنه.
-من میرم دوش بگیرم !
تنها سری تکون میدم و به سمت اتاق خواب حرکت میکنم ..
داخل میشم و مستقیم به سمت تراس حرکت میکنم .
تراس رو باز میکنم و به سمت تخت میرم...
روی تخت دراز میکشم و چشم روی هم میزارم .
اونقدر خسته بودم که توان عوض کردن لباس هامو هم نداشتم .
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_353
اونقدر زمان میگذره که حتی نمیفهمم چقدر وقته روی تخت دراز کشیدم .
به سختی چشم هامو باز میکنم و نیم نگاهی به اطراف میندازم .
امیرعلی هنوز نیامده بود .
زیپ های پشت کمر لباس توی گوشت تنم می نشست و می سوزاند.
به سختی از جا بلند میشم ..
خمیازه ای میکشم و از اتاق بیرون میزنم.
به سمت اتاقی که یک زمان اونجا می خوابیدم میرم
لباس شلواری برمیدارم و به سمت اتاق برمیگردم .
در رو میبندم و مشغول عوض کردن لباسم میشم .
درست مقابل آیینه می ایستم و تمام نگاهم هنوز به لباس هست ...
هنوز که هنوزه خودم رو هم خیره نگه میداره.
زیپ لباس رو به هر سختی بود باز میکنم .
نفس راحتی میکشم و لباس رو پایین میکشم .
تا بالای سینه ام پایین میارم که در ناگهانی باز میشه و امیر علی داخل میاد .
صدای فریادم بلند میشه و سرجام خشک میشم ...
امیرعلی با موهای خیس بهم خیره است و من حتی توان بالا تر بردن لباس رو ندارم ...
تنها تمام توانم رو به کار بردم و لباس رو همانجا چسبانده ام ....
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_354
وحشت زده لب میزنم
+ب...برو بیرون امیرعلی ؛
انگار کَر شده .
قدمی به سمت جلو برمیداره ...
نگاهم به سمت آیینه مقابلم میاد .
فقط برای اینکه عمق فاجعه رو ببینم .
با دیدن لباسی که تا روی شونه هام بود چشم هام از خجالت روی هم میاد
قدم قدم جلو میاد و تنها صدایی که به گوش میرسه صدای نفس های منه ...
مقابلم می ایسته و من برای اولین بار از امیر علی مقابلم میترسم
میدونستم خراب کردم و تمام وجودم از ترس گُر گرفته ...
+ا..امیر!
اولین باره امیر صداش میزنم و میبینم که نفسش کش میاد ...
-چیه پرستش !؟ مگه من تا حالا چیکار کردم ؟!
ترسیده چشم هام رو به هم می فشارم و لباس رو چنگ میزنم ...
+می..میخوام لباسم رو عوض کنم !
دیگه رفتارش مثل قبل نیست .
جدی شده و اینو منی که نزدیک به سه ماهه باهاش هم خونه هستم بیشتر از هر آدم دیگه ای میفهمم
- خب عوض کن !
منم محرمتم ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستسیهفت
« تو مثل التماس من میمونی...
که یک شب روی شونه هاش چکیدن..
سرم گرم نوازش های اون بود که خوابم برد و کوچ شو ندیدم ..
حالا من موندم و یک کنج خلوت
که از سقفش غریبی چکه کرده .»
چشم هام جایی رو نمیدید .
تنها پا گذاشته بودم روی گاز و بی هدف میرفتم .
پا روی ترمز میزارم و سر روی فرمون قرار میدم
از شدت سیگار هابی که کشیده بودم به سرفه افتاده بودم ..
سر بالا میارم و با دیدن رو به رو ام یکه خورده به عقب می چسبم .
جلوی خانه سیمین بودم !
همان جایی که بعد از طلاق مان دیگر مستانه رو ندیده بودم ..
کجا رفته بود ؟!
سیمین را هم گذاشته بود رفته بود ؟!
چه داشت اون آدم ؟!
چه داشت که من نداشتم.!؟
به سرفه می افتم و دست روی سرم میزارم .
از ماشین پیاده میشم و انگار که پاهام به سمت جلو کشیده میشه ..
جلوی در می ایستم..
دست بالا میارم و بی اختیار روی زنگ میزارم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼