eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
960 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 لب برمیچینم.. +جان! _ تو میدونی...هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه منو از تو دور کنه؟! کل جانم برای گفتن " حتی بچه" بال بال میزنه... میبینه زیر دستش چجوری با خودم درگیرم و نجاتم نمیده.. فواد می‌دانست.. می‌دانست پشت تلاش هایم چیست و نجاتم نمی‌داد.. لعنتی من رو توی برزخ گذاشته بود بوسه ای روی پیشانی ام میکاره و کتش روی سرم میندازه.. _بو غذا میاد.. دوباره قراره با روح و روانم بازی کنی... نه فواد.. آن کسی که با روح و روانش بازی شده منم نه تو. ! +ماکارونی... _جااااان میخندم... بلند از همان خنده هایی که فواد را دیوانه می‌کند.. ما همدیگه رو از حفظ بودیم.. +سالاد شیرازی ام دارهههه _یاخداااا صدای خنده مان... بلند می‌شود.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_65 نگاهی به اطرا
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " " امیر علی " نگاهی به بهار انداختم و دود سیگارم رو بیرون دادم.. موهای فرش را پشت گوشش انداخت و لبخندی زد.. _ باورم نمیشه.. ابروهام بالا میپره.. در مورد چی حرف می‌زد؟! + چیو؟! _ اینکه اون لادن احمق آدمی مثل تورو رد کرده.. گُر میگیرم.. کل وجودم از حرفش اتیش میگیره و دستم به سمت سرم میبرم.. میگرن لعنتی ام داشت نابودم می‌کرد... لادن کثافت منو رد نکرده بود... همه غلط هاش رو کرده بود و بعد رفته بود پیش حاج صادق و دهن لجن گرفته اش رو باز کرده بود و همه چیز گذاشته بود زیر حاج صادق... از جا بلند میشم که سرم گیج میره. دستم به مبل میگیرم که بهار از جا میپره. _بشین یکم.. اثر اون شربتیه که خوردی... شربت؟! لعنت به من که نمیدونستم دارم چه غلطی میکنم و به هر کثافتی دهن میزدم... دستش به سمتم میاد که عقب میزنمش.. +بکش کنار... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_66 " امیر علی "
توی vip، پارت 110 رو هم رد کردیم. خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 روزانه 4 پارت در vip قرار میگیره و در چنل اصلی 1 پارت جز روز تعطیل... هزینه عضویت برای شما بزرگواران 70 هزار تومن هست.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 70 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید. @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 صدایم درست زیر گردنش بلند میشه.. +فواد! _هومم خواب خواب هست.. امشب، از آن شب هایی بود که جان میدادم برای همیشگی بودنش.. از همان شب هایی که با فواد خندیدیم... شام خوردیم.. فیلم دیدیم... + میدونی تولدم نزدیکه؟! کمی هشیار تر میشه.. _منو دیگه مسخره نکن. من تاریخ نبض هاتم حفظم. تو از تاریخ تولد میگی؟! میچرخم.. خیره میشم به قفسه سینه اش که آرام بالا و پایین میشه. دست بالا میارم و با ناخنم خط های فرضی میکشم... +خب... خب. من میخوام امسال کادو تولدمو خودم انتخاب کنم.. تک خنده ای میکنه.. _مگه سال های قبل کی انتخاب کرده؟! تمام حرفهایش را با چشم بسته می‌زند.. میدانم که خسته هست اما فواد صبح تا شب سرکار بود... +امسال یکم خاصه. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 خمیازه ای میکشه و دست روی شونه ام میذاره.. _باشه قربونت برم. هر چی تو بگی قبوله! +فواد! _جااااان فواد.. +میخوام یک قول بهم بدی. شونه ام نوازش میکنه و جواب میده. _چه قولی؟! +خانواده ات رو دعوت کن بیان خونه مون.. اخم میکنه.. ثانیه ای بعد چشم باز میکنه و با نگاهی خمار و جدی زل میزنه به چهره ملتمسم میدونه... میدونه یک دَردی دارم که اینجوری اصرار میکنم و سر همین هم لج کرده و قبول نمیکنه.. _ چرا مستانه؟! خوشت میاد خودتو کوچیک کنی؟! تو که میدونی اونها بیان هم از بالا تا پایینتو تیکه بارون میکنن.. صداش بلند تر میشه. _منم بی غیرتتتت. باید بشینم نگاه کنم. چرا؟! چون اون طرف میز مادر و پدرم نشستن! میبوسمش.. عمیق و پر از احساس. + تو جون منی فواد. خانواده تو دوست داری، میدونم. منم دوستشون دارم. بزار اختلاف ها رو تموم کنیم.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_66 " امیر علی "
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " خشکش میزنه.. قدم دیگه ای برمیدارم که جلو میاد.. _من لادن نیستم امیر علی.. بلند عربده میزنم.. +تو از اونممم عوضی ترررریییی.. ماتش میبره و از ترس عقب میره... انگار توقع نداره توی شرکت خودش و توی اتاقش اینجوری باهاش حرف بزنم اما من نابود تر از این بودم که امثال اینو آدم حساب کنم.. از شرکت بیرون میزنم و سوار ماشین میشدم.. لعنت بهش که معلوم نبود چی به خوردم داده که اینجوری از پا افتادم... با بی حالی ماشین روشن کردم و به سمت خونه رفتم.. فقط امیدوار بودم تا اونجا حالم بد نشه... نفس عمیقی میکشم و پام روی گاز تا ته فشار میدم.. دلم تکیه گاه میخواست... تکیه گاهی همیشگی.. چیزی که همیشه توی زندگی ام کم داشتم.. حاج بابا، همیشه مقابلم بود.. اگر دنیا برای من راست بود او معتقد بود دنیا چپ است... همیشه مجبورم می‌کرد به کار هایی که هیچ علاقه ای به آنها ندارم.. انگار تمام تلاشش این بود که من ثابت کنه هیچ قدرت و توانی مقابلش ندارم... حالا هم برام زن گرفته بود.. زنی که از صبح معلوم نبود توی اون خونه چیکار میکنه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سر تکون میده. _باشه عزیزم. در موردش فکر میکنم. + نه! باید همین حالا جوابمو بدی.. سرتق بودم.. میدونست تا جوابم رو نگیرم نمی‌ذارم بخوابه و همین اذیتش می‌کرد. _باشه مستانه. چشم! روی جفت چشمام. بزار اول ماه حقوق ها رو بریزن کم و کسری نداشته باشیم.... لبخند عمیقی میزنم و دیگه چیزی نمیگم.. به ثانیه نمی‌کشه نفس هاش منظم میشه و دستش روی شونه ام شل! میچرخم و دست روی شکمم میذارم.. این آخرین تلاش من بود برای این بچه.. اگر قرار بود چیزی ویران بشه، روی سَر هر سه مان ویران میشد بهتر بود! نمیتونستم تا آخر عمر با عذاب وجدان قتل بچه ام و غم و غصه مادر نشدن زندگی کنم.. مجبور بود فواد.. مجبور بود برای زندگی مون... برای من.. برای خودش... برای این یچه که از گوشت و پوستمون بود کنار باید با این مسئله.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " از ماشین پیاده میشم و ته مونده سیگار گوشه خیابون ميندازم.. سرگیجه ام هنوز هم همراهم هست... به سمت نگهبانی میرم که صدایی از پشت سرم بلند میشه.. _امیر علی!؟ با صدای مهدی عقب برمیگردم و با دیدنش ناخوداگاه پوزخندی میزنم.. +به... آق مهدی... انگار مسیر اشتباه اومدی... دستپاچه چشم ازم میگیره و به سختی ادامه میده. _باید باهات حرف بزنم.. از شدت سرگیجه چشم روی هم میزارم و انگار که صدای مهدی سوهان روح هست.. عقب میکشم و لب میزنم. +بزار بعدا... _امیر بزار بیام بالا باه... +زنم بالاس.. خشکش میزنه... انگار توقع همچین چیزی رو نداره و فکر نمیکنه و این همه اتفاق توی این زمان کوتاه اتفاق افتاده باشه.. بی توجه به مهدی خشک شده، سوار آسانسور میشم و طبقه 3 رو میزنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿