eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
بسم‌رب حق♥️✨ #خلاصه_پرستشِ_عشق من امیرعلی‌ام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن..
رمان هامون شروع کردید ؟ فقط کافیه خلاصه ها رو بخونید تا متوجه شدت هیجان بشید 🥲😐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق -مگه با حیوون طرفی اینجوریی لباست چسبیدیی ...شوهرتم منه لعنتییییی! صدای گریه ام بلند میشه و قطرات اشک یکی بعد دیگری پایین می‌ریزه .. اما .. دست عقب نمی‌کشم . سمجانه دستم رو عقب میزنه که خودم رو به دیوار میچسبونم و چشم روی هم میزارم . چشم روی هم میزارم تا ببینم چه بی رحمانه قصد نزدیک شدن بهم رو داره حالا لباس آزادانه همان جا ایستاده و انگار آن هم دلش میسوزه برای من که پایین نمی افتد‌.. دستش ....و کل وجودم می‌لرزه.. ..... قلبم وظیفه اش رو فراموش کرده و من که عاجزانه از کلام هم افتاده ام . سر جلو میاره ... قصد داشت آرامم کنه .. تا مغز استخوانم رو می سوزانه .. اما نمیخوام.. هنوز هم نمی‌خواستم بهم نزدیک بشه و دست روی قفسه سینه اش میزارم تا عقبش بزنم . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی‌ داریم 😍. یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️ رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید. 6037997148598346 اکبرزاده فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « مستانه » - چشم هات بسته اس؟! کلافه و پر استرس سری به نشونه مثبت تکون میدم +کمتر عذابم بده سیمین . بیار بچمو.. با ذوق می‌خنده.. قلبم داشت از دهنم بیرون میزد و نمی‌دونستم باید چیکار کنم از دست سیمینی که وقت گیر آورده بود . لب های خشک شده ام رو تر میکنم و کلافه لب میزنم . + باز کنم چشممو؟! -نه نه .. صبر کن... اهااا. خب ..یک ..دو سه .. حالا میتونی باز کنی . با عجله چشم باز میکنم و نگاهم مستقیم به سمت تخت کوچولو کنارم می‌ره ... صورتم رنگ غم میگیره و با دیدن نوزاد تپلی که دست توی دهنش گرفته بود قطره اشک سمجی روی گونه ام فرود میاد .. پرستار با ذوق بالای سرم بهم خیره است و سیمین هم با دیدن من نگاهش رنگ غم گرفته 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق سرجاش خشک‌میشه و انگار کفر شنیده . نفس نفس میزنه و به چشم میبینم که رگ گردنش متورم میشه . گوشه پیشانی اش عرق میشینه و قفسه سینه اش به سرعت بالا و پایین میشه ... +ا... حرفم توی گَلو خفه میشه و ... زیر دستانش دست و پا میزنم و اون ... نفسم را بند آورده... ..... خجالت زده چشم روی هم میزارم و منتظرم ادامه بده... ادامه بده بدون اینکه رضایت من رو داشته باشه... با نشنیدن حرفی و نداشتن حرکتی از سمتش به آرامی چشم باز میکنم خیره چشمانم هست . به هیچ‌جا خیره نیست و تنها به چشم های اشکی ام نگاه می‌کند . چشم هایش رنگ غم داره . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دستی به صورت اشکی ام میکشم و دهن باز میکنم. +میتو.. بغضم با صدای بدی شکسته میشه و نفسم بند میاد . دست روی دهنم می‌زارم و تند تند اشک هامو پاک میکنم ... - الهی فدات بشم من مامان خانووم. بچه دار نمیشدی؟! با غم نگاهش میکنم. او چه می‌دانست از درد هایی که من کشیده بودم ؟! یا اصلا.. یا اصلا چه می‌دانست از اینکه این بچه چه جوری دوام آورده بود.. +میتونم ب.بغلش کنم ؟! سری به نشونه مثبت تکون میده و نوزاد از تخت بلند می‌کنه... لباس رنگی که به تن داشت ، با پتو آبی که دورش پیچیده بود بیش از هر چیزی پوست سفیدش رو به نمایش می‌گذاشت .. نوزاد توی بغلم میشینه و من.. نفسم بند میاد .. اونقدر که باز هم به گریه می افتم و با صدای بلندی میزنم زیر گریه .. سیمین هم به گریه می افته و سریع قطره اشک روی صورتش رو پاک میکنه 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼