eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
946 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « مستانه » - چشم هات بسته اس؟! کلافه و پر استرس سری به نشونه مثبت تکون میدم +کمتر عذابم بده سیمین . بیار بچمو.. با ذوق می‌خنده.. قلبم داشت از دهنم بیرون میزد و نمی‌دونستم باید چیکار کنم از دست سیمینی که وقت گیر آورده بود . لب های خشک شده ام رو تر میکنم و کلافه لب میزنم . + باز کنم چشممو؟! -نه نه .. صبر کن... اهااا. خب ..یک ..دو سه .. حالا میتونی باز کنی . با عجله چشم باز میکنم و نگاهم مستقیم به سمت تخت کوچولو کنارم می‌ره ... صورتم رنگ غم میگیره و با دیدن نوزاد تپلی که دست توی دهنش گرفته بود قطره اشک سمجی روی گونه ام فرود میاد .. پرستار با ذوق بالای سرم بهم خیره است و سیمین هم با دیدن من نگاهش رنگ غم گرفته 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
توی vip نزدیک 300 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق سرجاش خشک‌میشه و انگار کفر شنیده . نفس نفس میزنه و به چشم میبینم که رگ گردنش متورم میشه . گوشه پیشانی اش عرق میشینه و قفسه سینه اش به سرعت بالا و پایین میشه ... +ا... حرفم توی گَلو خفه میشه و ... زیر دستانش دست و پا میزنم و اون ... نفسم را بند آورده... ..... خجالت زده چشم روی هم میزارم و منتظرم ادامه بده... ادامه بده بدون اینکه رضایت من رو داشته باشه... با نشنیدن حرفی و نداشتن حرکتی از سمتش به آرامی چشم باز میکنم خیره چشمانم هست . به هیچ‌جا خیره نیست و تنها به چشم های اشکی ام نگاه می‌کند . چشم هایش رنگ غم داره . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دستی به صورت اشکی ام میکشم و دهن باز میکنم. +میتو.. بغضم با صدای بدی شکسته میشه و نفسم بند میاد . دست روی دهنم می‌زارم و تند تند اشک هامو پاک میکنم ... - الهی فدات بشم من مامان خانووم. بچه دار نمیشدی؟! با غم نگاهش میکنم. او چه می‌دانست از درد هایی که من کشیده بودم ؟! یا اصلا.. یا اصلا چه می‌دانست از اینکه این بچه چه جوری دوام آورده بود.. +میتونم ب.بغلش کنم ؟! سری به نشونه مثبت تکون میده و نوزاد از تخت بلند می‌کنه... لباس رنگی که به تن داشت ، با پتو آبی که دورش پیچیده بود بیش از هر چیزی پوست سفیدش رو به نمایش می‌گذاشت .. نوزاد توی بغلم میشینه و من.. نفسم بند میاد .. اونقدر که باز هم به گریه می افتم و با صدای بلندی میزنم زیر گریه .. سیمین هم به گریه می افته و سریع قطره اشک روی صورتش رو پاک میکنه 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق نگاهش غم داره و نفسم بند میاد . از غم چشم هاش نفسم بند میاد و انگار داغ عزیز دیده ... دستی توی موهاش می‌کشه . موهایی که حالا خشک شده بودند و آشفته روی پیشونی اش فرود اومده بودن... توقع دارم چشم ازم بگیره و باز هم چشم هایش روی بدنم بچرخه اما انگار تنها نقطه ای که قصد دیدنش را داره چشم هایم هست ... صداش بلند میشه و من از شدت خَش صداش چشم هام سیاهی می‌ره . -هنوز اونقدر نامرد و بی وجدان نشدم .. که بی رحمانه بهت دست بزنم وقتی خودت نمیخوای ... عذاب وجدان خرخره ام را داشت می جوید و نگاه خیره اش حالا سنگین ترین وزنه بود . پوزخندی میزنه و ادامه میده -من حیوون نیستم پرستش . وقتی میبینی اینجوری دارم جلوی چشمات آب میشم یعنی میخوامت ... انگشت اشاره اش بالا میاد و من.. انگار که غم انگیز ترین سکانس دنیا رو میبینم -اونوقت تو... جوری با من رفتار میکنی که با یه اشغال خیابونی رفتار میشه ... عقبگرد می‌کنه و از اتاق بیرون میزنه.. نفسم بالا نمیاد و صدای کوبیده شدن در همچون صدای شلاق توی گوشم میپیچه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق حتی نمی‌دونم چند ساعت گذشته‌.. فقط به چشم میبینم هوا روشن میشه و خبری از امیر علی نیست ... نفسم از شدت گریه به سختی بالا می اومد و با همان لباس کزایی گوشه اتاق نشستم ... میدونستم خراب کردم و بخدا دست من نبود ؛ حرف های اون روز آن پسر ... گذشته امیر علی .. همه و همه منو می‌ترسوند . از اویی که سعی میکرد خودش رو خوب جلوه بده . میترسیدم از اینکه امیر علی آنچه می‌دیدم نباشه و این داشت کابوس شبانه ام میشد. سرم به سختی بالا میارم که گردنم به طرز عجیبی تیر می‌کشه .. دست روی سرم میزارم و صدای ناله ام بلند میشه . نگاهم روی ساعت میشینه و به حدی تار میبینم که هیچ چیز نمی‌فهمم. خسته دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم . به سمت موبایلم میرم و از روی میز برش می دارم . نگاهی به ساعتش میندازم ... ۷ صبح بود . صدای گریونم بلند میشه و من از نبود امیرعلی میترسیدم ... شاید هم .. ترس بیشترم این بود که میترسیدم جایی بره که خیلی وقت بود پا نگذاشته بود. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی‌ داریم 😍. یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️ رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید. 6037997148598346 اکبرزاده فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ او
رمان مون کاملههههه و امروز آخرین روزیه که میتونید با مبلغ 135 عضو بشید 🌱✨ از فردا قیمت vip رمان به 158 افزایش پیدا میکنه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا