🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهلسه
دستی به صورت اشکی ام میکشم و دهن باز میکنم.
+میتو..
بغضم با صدای بدی شکسته میشه و نفسم بند میاد .
دست روی دهنم میزارم و تند تند اشک هامو پاک میکنم ...
- الهی فدات بشم من مامان خانووم.
بچه دار نمیشدی؟!
با غم نگاهش میکنم.
او چه میدانست از درد هایی که من کشیده بودم ؟!
یا اصلا..
یا اصلا چه میدانست از اینکه این بچه چه جوری دوام آورده بود..
+میتونم ب.بغلش کنم ؟!
سری به نشونه مثبت تکون میده و نوزاد از تخت بلند میکنه...
لباس رنگی که به تن داشت ، با پتو آبی که دورش پیچیده بود بیش از هر چیزی پوست سفیدش رو به نمایش میگذاشت ..
نوزاد توی بغلم میشینه و من..
نفسم بند میاد ..
اونقدر که باز هم به گریه می افتم و با صدای بلندی میزنم زیر گریه ..
سیمین هم به گریه می افته و سریع قطره اشک روی صورتش رو پاک میکنه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_359
نگاهش غم داره و نفسم بند میاد .
از غم چشم هاش نفسم بند میاد و انگار داغ عزیز دیده ...
دستی توی موهاش میکشه .
موهایی که حالا خشک شده بودند و آشفته روی پیشونی اش فرود اومده بودن...
توقع دارم چشم ازم بگیره و باز هم چشم هایش روی بدنم بچرخه اما انگار تنها نقطه ای که قصد دیدنش را داره چشم هایم هست ...
صداش بلند میشه و من از شدت خَش صداش چشم هام سیاهی میره .
-هنوز اونقدر نامرد و بی وجدان نشدم ..
که بی رحمانه بهت دست بزنم
وقتی خودت نمیخوای ...
عذاب وجدان خرخره ام را داشت می جوید و نگاه خیره اش حالا سنگین ترین وزنه بود .
پوزخندی میزنه و ادامه میده
-من حیوون نیستم پرستش . وقتی میبینی اینجوری دارم جلوی چشمات آب میشم یعنی میخوامت ...
انگشت اشاره اش بالا میاد و من..
انگار که غم انگیز ترین سکانس دنیا رو میبینم
-اونوقت تو...
جوری با من رفتار میکنی که با یه اشغال خیابونی رفتار میشه ...
عقبگرد میکنه و از اتاق بیرون میزنه..
نفسم بالا نمیاد و صدای کوبیده شدن در همچون صدای شلاق توی گوشم میپیچه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_360
حتی نمیدونم چند ساعت گذشته..
فقط به چشم میبینم هوا روشن میشه و خبری از امیر علی نیست ...
نفسم از شدت گریه به سختی بالا می اومد و با همان لباس کزایی گوشه اتاق نشستم ...
میدونستم خراب کردم و بخدا دست من نبود ؛
حرف های اون روز آن پسر ...
گذشته امیر علی ..
همه و همه منو میترسوند .
از اویی که سعی میکرد خودش رو خوب جلوه بده .
میترسیدم از اینکه امیر علی آنچه میدیدم نباشه و این داشت کابوس شبانه ام میشد.
سرم به سختی بالا میارم که گردنم به طرز عجیبی تیر میکشه ..
دست روی سرم میزارم و صدای ناله ام بلند میشه .
نگاهم روی ساعت میشینه و به حدی تار میبینم که هیچ چیز نمیفهمم.
خسته دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم .
به سمت موبایلم میرم و از روی میز برش می دارم .
نگاهی به ساعتش میندازم ...
۷ صبح بود .
صدای گریونم بلند میشه و من از نبود امیرعلی میترسیدم ...
شاید هم ..
ترس بیشترم این بود که میترسیدم جایی بره که خیلی وقت بود پا نگذاشته بود.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
رمان با 850 پارت کامل شده و به علت هیجانی بودن رمان در ادامه هم ، قراره هزینه به 158 هزار تومن افزايش پيدا کنه ، اما به علت حمایت های بی دریغ شما تنها تا ساعت 12 امشب میتونید با مبلغ 135 هزار تومن عضو چنل vip بشید.
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ او
رمان مون کاملههههه و امروز آخرین روزیه که میتونید با مبلغ 135 عضو بشید 🌱✨
از فردا قیمت vip رمان به 158 افزایش پیدا میکنه
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهلچهار
سر پایین میبرم و عمیق بو میکشم ..
قطره اشک روی دستش می افته و دستهای کوچولو اش تند تند تکون میخوره ...
+ من بمیرم برای غریبی تو مادر !
سیمین سر میچرخونه و به سمت دیگه ای خیره میشه ..
دستش بین دستهایم میگیرم و نوازش میکنم .
عمیق ...
از ته دل دستش رو میبوسم ...
نفس های عمیقی که میکشه حالم رو خوب میکنه..
آرومم..
انگار که سال ها گریه کرده بودم و حالا آروم ترین بودم ...
چشم روی هم میزارم و به خودم نزدیک ترش میکنم .
نمیتونستم ..
دیگه طاقت دوری اش رو نداشتم و از همین لحظه اول جانم شده بود ..
دستش نوازش میکنم و نگاهم به سمت لبهای صورتی اش میره..
پوست انداخته بود و حسابی ظریف بود
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_دویستچهلچهار سر پایین میبرم و عمی
توی vip حدود 300 پارت جلوتریمممم🥺🙊
فقط و فقط تا ساعت 12 امشب میتونید به قیمت قبل عضو چنل بشید .
قیمت فعلی 85 هستش و به علت افزایش اختلاف به 108 میرسه .
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید .
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهلپنج
- عزیز دلم !
من باید این آقا پسر کوچولو رو ببرم !
قول میدم زودِ زود بیارمش پیشت..
انگار..
قلبم داشت از سینه بیرون میزد ..
محکم به خودم میفشارمش .
+نه..
صدای گریه آرومش بلند میشه ..
وحشت زده بهش خیره میشم و دست هام رو ازاد میکنم ..
+چرا..
چرا گریه میکنه ؟!
باید ببریدش؟!
سیمین به خنده می افته .
- احمقی هستی تواما..
پرستار دست جلو میاره و نوزاد رو از توی بغلم بیرون میکشه..
نگاهم به سمت پاهای درشتش میره و دلم ضعف میره براش...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستچهلشش
با ذوق دست جلو میرم و پاشو بین دستهام میگیرم ..
کوچولو بود !.
پاشو نوازش میکنم و لبخندی میزنم..
پرستار ازم فاصله میگیره و از اتاق بیرون میره..
نگاهم به سمت سیمین میره و با درد لب میزنم .
+ وای سیمین ..
انگار دلم داره از جا کنده میشه ...
ازم دور شده حالم خوب نیست .
با لبخند نگاهم میکنه و جلو میاد .
- مستانه ...
این بچه خیلی فضوله..
ابرو ام بالا میپره و متعجب نگاهش میکنم.
+ چرا ؟!
نفسش با درد بیرون میده.
- از همون اول چشم باز کرده بود این ور و اون ور میپایید ...
میزنم زیر خنده و دست روی دهنم میزارم
-اسم براش انتخاب کردی ؟!
وا میدم ..
این مدت اونقدر درگیر بودم که حتی فراموش کردم برای بچه ام اسم انتخاب کنم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼